تبلیغات
. - مطالب شهید علی صیادی

شهید صیادی به روایت همسر قسمت دوم

بانام خدا

در قسمت پیش به این موضوع پرداختیم که شهید صیادی انسان صادق و ساده دلی بودند و از ابتدای زندگی مشترکشان به شهادت خودشون واقف بودند .
حال به ادامه این مصاحبه خواهیم پرداخت :

در نهایت زندگی ما بعد از چهار ماه از عقد و عروسیمون صورت گرفت ، اومدیم تهران . از نعمت این زندگی خدا دو تا فرزند بهمون داد همون اوایل عقدمون بهم  گفت خانم من که اسمم علی هست شما هم که اسمتون از القاب حضرت فاطمه زهرا هست از خدا خواستم که دو تا فرزند پسر بهمون بده که اسماش رو بذارم حسن و حسین . عین همین ها رو بهم گفت .
البته آقاحسن که دو سال و دو ماهش بود و حسین سه ماهش بود که آقای صیادی به شهادت رسیدند .

فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

 از سال 82 تا 86 ما با همدیگه زندگی کردیم که حدودا چهار سال ، چهار سال و نیم ما با هم زندگی کردیم . همه این زندگی درس بود  البته یک سال و نیم این زندگی رو بزنیم چون ایشون همش مأموریت بود ، مأموریتشون هم متنوع :سی روزه ، ده روزه ، پنج روزه بود ، سه روزه بود و...

- مأموریتهای طولانی ایشون براتون سخت نبود؟

 من همش گریه می کردم . ایشون یه کیف کوچیکی داشت . بعد وسایل شخصیشون ، ناخنگیرش ، مسواکش ، وسایل شخصی اش رو داخلش می گذاشت. من های های گریه می کردم . می گفت خانم اینقدر به من وابسته نشو . با زبون بی زبونی به من می گفت . اینقدر به من وابسته نشو . شما اول و آخرش تنها هستی . تو این دنیا فقط تنها کسی که آدم رو تنها نمی گذاره خداست . اینقدر به من وابسته نشو !
من نمی دونستم علی آقا چی داره میگه .

زمانی که حسن شش ماهه بود به من گفت خانم بیا برو رانندگی یاد بگیر . گفتم نه من نمی تونم حسن کوچیکه واقعا مراقبت می خواد با حسن می اومد پشت می نشست سوپ درست می کردم ، پشت به حسن سوپ می داد که گریه نکنه تا من بتونم رانندگی یاد بگیرم . ایشون همه چی رو داشت تند تند به من یاد می داد ولی خودم نمی دونستم به خاطر چی بود ولی الان به این نتیجه می رسم که می خواست همه چیز رو به من یاد بده . بعضی مواقع که ماموریت می رفت پول ، برق ، گاز ، همه اینها می موند می گفتم علی آقا خودش می یاد پرداخت می کنه .می گفت خانم همش منو نگاه نکن یه موقع تفریحی برو بیرون ، یه هوایی بخور ، اینها را هم پرداخت کن . نمی دونستم برای چی این حرفها رو می زنه ولی یادمه زمانی که یک ماه قبل از شهادت ایشون بود خیلی نسبت به زندگی سرد شده بود هم نسبت به بچه ها ، هم نسبت به زندگی !
قبل از این جریان ما در اتوبان قزوین تصادف خیلی خیلی بدی کردیم

- چیزی هم شده بود ؟

خیر حتی باید بگم این چند سالی که با آقای صیادی زندگی کردم ایشون همیشه عادت داشتند پیراهن سفید بپوشن . اگه هم تو عکسهاش نگاه کنید همیشه با لباس سفید بودند ، اون روز هم پیراهن سفید تنش بود ، در آن تصادف که ماشینشون به کلی داغون هم شده بود بطوریکه هرکسی میدید ، میگفت این راننده اش قطعا مرده ولی هیچ چیزیش نشده بود و پیراهن سفیدشون یه لکه خالی هم بر نداشته بود... !
نگو خدا باز هم داشت به من تلنگری می زد !


لباس سفید شهید صیادی

- آیا شهید صیادی قبل شهادت خوابی هم دیده بودند ؟

شش ماه قبل از شهادتشون تو منطقه مأموریت بودند چادر زده بودند ، بلند میشه از خواب ، میاد بیرون ، نگهبان یکی دیگه از دوستانش بود .
دوستشون گفت علی چرا نمی خوابی ؟ علی گفت نمی دونم خوابم نمی گیره ، فردا شب دوباره همین اتفاق براش می افته ، می یاد بیرون دور می زنه ، یکی دیگه از دوستاش می گه بابا بگیر بخواب دیگه . ما اگه جای تو بودیم الان می گرفتیم می خوابیدیم ...
می گه اگه یکی دو شب ، سه شب مرتب به خوابت مدام بیاد بگه می خواهی بری علی این طرز رفتن نیست ، خودت رو آماده کن تو چکار می کنی ؟

...
یعنی این جوری بگم بهتون بارها بود ساعت 11 از مأموریت می اومد ، خدای من گواهه . آقای صیادی یه دوش می گرفت ، یک حال و احوالی ، چی شد و چی نشد ، بهر حال من خسته بودم ، باید هم منتظر این می بودم که بیاد و هم بچه و اینها ، سخت بود .  تا من بگیرم بخوابم ، ایشون داشت نماز شب می خوند ، می رفتم می گفتم شما تازه از مأموریت اومدی بیا بگیر بخواب . می گفت بگذار این رو بخونم ، بالاخره ما که هیچی نداریم تو اون دنیا ببریم شاید این به دردمون خورد ، می گفت خانم شما هنوز نخوابیدی می گفتم نه ، می گفت اگه شما هم خوابتون نمی گیره بیایید شما هم نماز شب بخونید...

روزهای جمعه همش می گفت خانم تا 11 من دربست در خدمت شمام چه کار دارید ؟ امر کنید انجام بدم ... می خواهید حسن رو نگه دارم ، حسین رو نگه دارم ؟ چکار داری برات انجام بدم ؟ از 11 به بعد اگه کاری نداری من برم تو اتاق خودم !
ایشون نماز جعفر طیار ، دعای امام زمان (عج)، غسل جمعه  همه رو انجام می داد ، یعنی به هیچ وجه اینها رو ترک نمی کرد ، حتی اگر مهمانی هم جایی می رفتیم حتی اگه خانه خواهر خودم هم بود ؛ غسل جمعه اش را بدون هیچ خجالتی انجام میداد .

علی آقا می گفت تکلیف الهی به هیچ وجه خجالت نداره !

اولین شهدای صابرین آقای صیادی و شهید ایثاری بودند که در سال 86 شهید شدن ، ما بعد اونها شهدای دیگری هم دادیم ولی همه دوستاشون میگن داغ همه این شهیدان خیلی سنگین بود ولی داغ دوری از علی صیادی یه چیز دیگه است .
دوست و آشنا و فک و فامیل همشون این رو میگن ، خیلی سنگین بود ، حتی الان من حدود 5 ساله که آقای صیادی شهید شدند ، هر روزش احساس می کنم که برای من تازه است .


فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

الان 25 ساله که داداشم شهید شده ، یه موقع هایی مامانم میگه امروز همرزم شهید احمد رضا اومده ، اینقدر مامانم خوشحال میشه ...
الان می فهمم مادرم چی میگن ...


                                                    شهید احمد رضا رنجبر

اتفاقا شهید صیادی اوایل هر شب ، یعنی به شما بگم 2 سال مرتب به خوابم می اومد. کاملا می دیدمش ، احساسش می کردم ، سایه اش رو می دیدم . اما دوری ایشون برام خیلی سخت بود و ازشون خواستم کمتر بیان به خوابم ...

از اخلاق و رفتارهای شهید در زندگیتون بفرمایید :

من همیشه می گفتم : خدایا میگن زن و شوهر با هم دعوا می کنن . خدایا چرا این موضوع یکبار هم تو زندگی ما اتفاق نیفتاده ؟
یعنی هر زمان هم عصبانی می شد ساکت میماند ! اصلا حرف نمی زد ! صبور بود

می گفتم علی آقا بالاخره عصبانی میشی یه جور خودتو بریز بیرون دیگه . اینطوری من بیشتر داغون میشم . می گفت میترسم خدای ناکرده یه حرفی بزنم ، اطرافیان ناراحت بشن . همون بهتر سکوت اختیار کنم ، بهتره دیگه ، چی بگم ؟. همین ! تمام !


کافیه اون لحظه فقط می دیدش که فقط آدم چشم بزنه می فهمه آدم اون طرف چی گفته .

الان مامانم چند تا بچه داره ، واقعا میگه احمد رضای ما رو خدا برد ، خدا گلچین کرده ، راست میگه . الان مادرشوهرم ، 9 تا بچه داره . می گفت علی یه چیز دیگه بوده من اینو صبح تا شب پشت کولم می ذاشتم تو باغ مزرعه این ور اون ور کارامو می رسیدم این جیک نمی زد نه می گفت غذا می خوام یا چیزی می خوام ...

خدا همه بنده های خوبش رو می بره پیش خودش و بازماندگان را با صبر امتحان میکنه

هر چیزی هم که ازش می گفتم انگار حرفای منو می شنید ، هر شب ازش می پرسیدم چه جوری رفتی ؟ وقتی که داشتی می رفتی چی گفتی ؟ همه رو تو می اومد تو خواب بهم می گفت ، نمی ذاشت به فردا موکول بشه ...
در همان ایام یک شب به خوابم اومدن و می گفتن که الان کجا هستن ، جاشو بهم نشون می داد ...

نیروهای دوره اول صابرین تعداد نفر زیادی بودند ، این شهید هم جزو گروهای اول بودند . سال 86 چند نفر بودند ، خیلی دوره های سختی را گذروندند ، نمی دونم بیابان گردی ، کوه نوردی ، صخره نوردی ، زندگی در شرایط سخت ، چتربازی و ...
اینا رو گذروندن ، از اون تعداد زیاد تعداد ویژه ای برای مرحله بعد باقی موندن ؛ دوباره ازشون یه سری آزمون های خیلی سخت گرفتن مثل پاراگلایدر ، پاراموتور ، سقوط آزاد و... و البته بهترین ها ماندند ... یکیش شهید صیادی و دیگر نفرات کارآزموده ای که جای شهید رو به سختی ولی به لطف خدا و یاری شهید پر نمودند
.

من خیلی دوست دارم صحبت کنم ولی صحبت می کنم خیلی بهم می ریزم . زندگی با یک شهید همه گوشه گوشه های زندگی براش میشه خاطره .

فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران


ما یه موقع می نشستیم با هم صحبت می کردیم از ساعت 11 تا 5 بعد از ظهر ، باورتون میشه بدون این که بگیم گشنمونه یا تشنمونه ، فقط یه نقطه پیدا می کردیم برای رسیدن به خدا . شاید 7 ساعت . یعنی واقعا ناهار نمی خوردیم خدا سر شاهده ، خدا رو من گواه می گیرم ، اصلا نه شام ، نه ناهار ، هیچی . هفت ساعت صحبت می کردیم بعضی مواقع به هشت ساعت هم می رسید . بعد نگاه می کردیم میدیدم ساعتها چقدر زود گذشت و نفهمیدیم ؛بارها در روز این موضوع اتفاق می افتاد

اون موقع که بچه نداشتیم می تونستیم با همدیگه حرف بزنیم ، بچه ها که اومدن ، یک خورده بالاخره به دلیل سختی شغلشون و این موضوع ها صحبتمون کمتر شد . و البته هر روز هم داشت سخت تر می شد .
یک روز از مأموریت می اومدن ، شب ساعت 10 دوباره زنگ می زدن می گفتند یک لحظه بیایید پادگان ، می رفتند که می رفتند ، چهار روز پنج روز دیگر می اومدن
همه بچه های صابرین حتی الان هم همینطوری هستند
شغل اینا اینجوریه دیگه معلوم نبود چه جوریه ، یک بار بودن ، و صدبار نبودن  ...
همه برای امنیت جامعه
وقتی آدم یک فتنه فساد اغتشاش و ... میبینه دلش میسوزه
آتیش میگیره
چون اینا جونشون رو برای برخی از مردم ایران میدن که در کمال نامردی فساد کنن یا بخاطر امنیت گران فروشی و به مردم خیانت کنن
...

پایان



سخن گروه نازعات:
مطلع شدیم مادر همسر شهید صیادی 19 بهمن 91 به رحمت خدا رفتند و میهمان
شهیدان عزیز علی صیادی و احمد رضا رنجبر شدند

شادی روح ایشان هم صلوات بفرستید


========================

خوانندگان محترم وبلاگ به هوش باشید:

تیم های بسیار آماده اطلاعاتی سپاه در اکثر گروهکها و تیمهای فساد و ضد نظام جمهوری اسلامی نفوذ کردند و همه اینها گزارش دادند که فتنه جدیدی در راه است
اغتشاش جدید
نا امنی جدید و شاید حتی ترور و یا فساد ها و ضربه های اقتصادی جدید
با هوش باشید
با درایت باشید
هرموضوعی که مطلع شدید
هر اتفاقی که افتاد
هر همسایه ای را دیدید که برنامه خیانت به نظام جمهوری اسلامی دارد
میهمانی ویا پارتی میگیرید
الان هم این موضوع شدید تر شده و تعداد پارتی هاش بیشتر شده
سریعا (حتما با تلفن ثابت یا تلفن عمومی) به دلیل نبود امنیت سیستم تلفنهای همراه به اطلاعات سپاه به شماره 114 یا به وزارت اطلاعات 113 اطلاع بدید
البته مطمئن باشید بقدری آنها حرفه ای و مجهز هستند که کسی متوجه به گزارش شما نخواهد شد.
به نیروهای اطلاعاتی نظام اعتماد کنید و همه باهم کمک کنید فتنه جدید با کمترین آسیب به پایان برسد .

انشالله موفق باشید


شادی روح همه شهدای اسلام
شهدای اطلاعات
شهدای صابرین
سربازان گمنام امام عصر (عج)
مرزبانان جان برکف ارتش و ناجا
و ...
فاتحه و صلوات بفرستید

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)


شهید صیادی به روایت همسر قسمت اول

بانام خدا

درسال جدید مطلبی را همزمان با ایام فاطمی بیان میکنیم با موضوع شهید صیادی ، علت این موضوع هم ارادت شدید این شهید به حضرت زهرا (سلام الله علیها) است .
این مطلب توسط خانم شهیده از همسر محترم شهید علی صیادی تهیه شده است.

امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد:

همسر شهید صیادی :

... من با شهید صیادی خیلی کم زندگی کردم . سال 82 بود که وارد زندگی ایشون شدم  یعنی نیمه شعبان سال 82 عقد کنان ما بود و بهمن (عید غدیر خم) عروسی ما ،  یعنی فواصل چهار ماه بین عقد و عروسی  . بعد اون اومدیم تهران ، جایی که  زندگی می کردیم یه خونه اجاره ای داشتیم ، اونجا زندگی خیلی ساده ای داشتیم، عروسی ما هم خیلی ساده بود ، همراه با مولودی خوانی بود ، یک سری  از دوستان علی آقا از کربلا اومده بودن و مولودی خوندن، گفتیم چون عید غدیر خم ، ولایت و برادری حضرت علی (ع) است ما این عروسی رو برگزار کنیم . ایشون متولد 1/6/1357 بودند . ما اومدیم تهران و زندگی مشترکمان را  شروع کردیم .
یک هفته بعد از عروسی خواب دیدم برادرم که شهید شدن ، اومدن به خوابم ، من لباس عروسی تنم بود ، آقای صیادی لباس دامادی ، برادرم لباس رزم تنش بود  و وسط ایستاده بود، دقیقا این خواب رو سه شب پشت سر هم می دیدم ، این  خواب هم یکی دو ساعت به طول می انجامید ، طولانی بود این خوابم . حرفی  نمی زدند ، انگار ما سه تامون داخل یه عکس بودیم . عروسی ما که یه هفته  پیش بود ، ما خودمون رو همونطور می دیدیم . به آقای صیادی گفتم نمی دونم  چرا خواب داداش احمدم رو هی پشت سر هم می بینم  . برگشت گفت خوب ما چون اومدیم تهران ، عکس شهید رو نیاوردیم ، این سری که رفتیم عکس داداش احمد رو می یاریم به دیوار خونه مون می چسبونیم . دو هفته بعد رفتم شمال . عکس داداش احمد رو آوردم . انگار دیگه همون بود . این یک نشونه  بود ، می خواست به من بفهمونه این هم بعد یه چند سال دیگه باید بیاد پیش من .

 الان ما هستیم که این نشونه ها رو متوجه میشیم ...


از همون روز اول که اومدن خواستگاری ، ما دو سه ساعت با همدیگه صحبت کردیم ، گفته بودن که شغلم مأموریتیه ، ما ماموریت زیاد می ریم ، سی روزه داریم ، تمام ریز ریز کارهاشو به من گفت ، گفت کارهام سخته در کنارش راحتی هم داره ، یعنی اون اوایل ، همه کارهای سختش رو به من گفت که این فلانه و بهمانه ، چجوری هست ، ما پرواز داریم ، به همه اینها اون روز اشاره کرد.

شهید صیادی گفت :
من پرواز رو خیلی دوست دارم. طوریکه وقتی کوچیک بودم روی صندوقی ،( مامانم صندوق قدیمی داشت )، چادر مامانم رو مینداختم روی دوشم می گفتم دارم پرواز می کنم. من عشق پرواز رو از همون دوران کودکی داشتم . بزرگ که شدم وارد سپاه شدم ، دیدم در سپاه میخوان عضوگیری کنن برای یه نیرویی به نام نیروی یگان
ویژه صابرین و البته جایی هم داشت به نام هوابرد ، که کارشون پرواز و اینها بود ، منم این شغل رو انتخاب کردم و عشق من هم پروازه .
وقتی آدم بالاتر میره به خدا نزدیکتر میشه . منم جز شهادت تو آسمون چیز دیگه ای از خدا نمی خوام . ((عین همین رو روز اول به من گفت )) اتفاقا همون لحظه اول که داشت صحبتش رو می کرد - منم یه دختر 21 ساله بودم ، چون ما خودمون تو خانواده شهید بودیم - وقتی این حرفها رو می زد با خودم گفتم بگذارید این حرفهاشو بزنه می خوام بهش جواب نه بگم ، نمیشه که از همین اول داره صحبت از شهادت میکنه .


 وقتی علی آقا اولین بار اومد خونه مون بیست دقیقه اول اصلا حرف نزد فقط خونه ما رو نگاه می کرد، یک هفته بعد از عقدمون بهم گفت ببین خانم من یک شبی ، یعنی زمانی که وارد سپاه شدم از خدا خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو به من نشون بده ، چجوریه ، چه شکلیه ، کجاست ؟ میگه خوابیدم دقیقا همین شما رو ، ولی شما اون موقع شانزده سالتون بود ، تو همین اتاق جایی که ما الان داریم صحبت می کنیم ، (اتاق خیلی کوچیکی بود . یه تاقچه ای داشت . روی تاقچه اش ضبط و اینها بود) همه این نشونه ها رو به من گفت دقیقا همین اتاق بود که ما داشتیم با هم حرف می زدیم . ولی چهار سال پیش وقتی وارد سپاه شدم یه شب داشتم می خوابیدم همین طوری از خدام خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو نشونم بده، دقیقا همین صورتتون ، همین تیپ ، همین قد ، همین خودتون بودید . من گفتم خدایا این زن کیه ؟ یعنی زمانیکه شما رو دیدم همون لحظه ذهنم رفت گفتم خدایا ...
من خجالتی داشتم خیس عرق می شدم . نگو تو ذهنش داشت همون رو تداعی می کرد .


شهید صیادی در حال اورهال پاراماتور

 کسی که با شهید زندگی می کنه لحظه لحظه های زندگی خاطره میشه ، گوشه گوشه های زندگی خاطره میشه ...
روز اولی که ایشون اومدن خواستگاری ، ماه رجب بود . شناخت آقای صیادی مربوط به شناخت شوهر خواهر من بودند ، ایشون و شهید هفت هشت سال با هم در کردستان بودند ، اونجا با هم دوست بودند . از این طریق شناخت ما صورت گرفت. یعنی ما کاملا که شوهر خواهرمون رو قبول داشتیم اجازه دادیم که ایشون بیان خواستگاری . به این صورت ، وقتی اومدن پدرم گفتن درسته من داماد خودم رو قبول دارم ولی بالاخره پدرم ، برم یه تحقیقاتی انجام بدم. روز دوم اعتکاف بود روحانی شهر آقای صیادی توی مسجدی که آقای صیادی هم اونجا معتکف بودند ؛ گفتن : (... به این خونه خدا که من الان روز دوم اعتکافم قسم می خورم که جوانی مثل علی صیادی تو استان گیلان رو اگر بگم اولی نداره دومیش هم بعیده پیدا بشه.
یعنی شهید واقعا تایید شد . ولی باز هم بالاخره پدره ، یکی دو جای دیگه هم تحقیقات کرد . دیدم خیلی خوشحاله . اومد خونه گفت دخترم من تحقیقات خودم رو کردم و حالا دیگه همه چیز با خودت ...

در روز خواستگاری مثل فیلمها دو نفر آمده بودند! علی صیادی توی یک اتاق و شخص دیگر هم در اتاق دیگر !
و خوب البته به لطف خدا در این جریان مقایسه شهید صیادی بهتر بود


 - خانم صیادی چطور شد جواب مثبت دادید ؟

 خودم هم نمی دونم . پدرم وقتی گفت اون روحانی شهر به خونه خدا قسم خورد و ایشون رو تأیید کرد دیگه قانع شدم ،البته گفتم بابا آخه شغلش خیلی سخته . گفت همه اختیار دست خودته . بعد آقای صیادی دوباره زنگ زدن به شوهر خواهرم . گفتن اون روز من زیاد صحبت نکردن اگر اجازه بدین ، یک بار دیگه ما باهم صحبت کنیم که در مرحله دوم بود که منم همه صحبتهای خودم رو کردم و دیدم هر صحبتی که من می کنم با شرایط منطقی و عقلی قبول می کنه . اون روز ایشون هیچی رو پشت پرده نگذاشت حتی گفت که من حقوقم 99 هزار تومانه ! صاف و ساده ؛ و نگفت که من خونه دارم ، زمین دارم ، ماشین دارم و... ، هیچی !
 همه چیز هایی که داشت رو صاف و ساده گفت ، خیلی ساده ، خیلی صادقانه . حرفاشو زد . حتی اون روز در مورد شهادتش هم برای من گفت . حتی گفت چند چیز خیلی برای من مهمه . گفت تو زندگی سه چیز خانواده ، شغل و دوستام خیلی برای من مهمن . اینها رو واقعا همون روزهای اول بهم گفت .




شهید صیادی و شهید ایثاری
 
ادامه فرمایشات همسر محترم شهید صیادی را فرداشب خدمتتان عرض خواهیم نمود ...

شادی روح این شهید بزرگوار فاتحه و صلوات بفرستید

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)

یاد شهید خلبان علی صیادی گرامی باد


بسم رب الشهداء و الصدیقین

سلام عرض میکنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین
امروز تلاش داریم به بخشی از زندگی شهید علی صیادی بپردازیم.

شهید علی صیادی در 18 رمضان (شهریور) 1357 در خانواده مذهبی در شهر لنگرود به دنیا آمدند . از همان ابتدای نوجوانی با اسلام و قرآن مأنوس بود تا اینکه با ورود به فضای بزرگتر جامعه در جهت تکامل و اهداف مقدس که یکی از آنها شهادت بود تلاش می کرد . در تاریخ 74/4/1 وارد سپاه پاسداران شد و در لشکر 16 قدس گیلان مشغول به خدمت گردید و سپس در تاریخ 76/12/13 به صورت داوطلب وارد یگان ویژه صابرین نیروی زمینی سپاه پاسداران تهران شدند و پس از گذراندن دوره های ویژه خلبانی پاراگلایدر ، پاراموتور و کایت موتوردار در مجموعه هوایی این یگان مشغول به تدریس و خدمت شدند.
 

شهید صیادی خصوصیات ویژه و پسندیده ای داشتند که در اینجا به برخی از آنها اشاره خواهیم نمود :

1- هر کسی چند روز با ایشان معاشرت می کرد خیلی زود متوجه می شد که ایشان اهل این دنیا نیست و بزودی رفتنی هست و این رفتن نه به مرگ طبیعی بلکه به صورت شهادت خواهد بود ...

2- ایشان اعتقاد عجیبی به دعای عهد داشتند و نه هر هفته بلکه هر روز این دعا را با توسل و توجه میخواندند...

3- احادیث بسیاری در مورد غسل جمعه میباشد که به برخی از آنها اینجا اشاره میکنیم :

حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند :

هر کس غسل جمعه کند گناهانش آمرزیده میشود تماماً و به هر قدمی که بر می دارد از برای غسل جمعه ، بیست حسنه برایش نوشته می شود و در جایی دیگر می فرمایند:
هر کس موفق شود چهل جمعه پشت سر هم غسل کند بدنش در قبر نخواهد پوسید.

حضرت امام علی (علیه السلام ) فرمودند :

اگر کسی غسل جمعه را ترک کند او در هم و غم خواهد بود تا جمعه دیگر.

ونیز فرموده اند : غسل جمعه واجب است بر هر مسلمان.

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نیز درچند منبر فرمودند :

× غسل جمعه پاک کننده وکفارۀ گناهان است میان دو جمعه.

× غسل کن روز جمعه، مگر آن که مریض باشی که بترسی بر خودت.

× هر کس عمداً غسل جمعه را ترک کند باید استغفار نماید.

×
غسل جمعه بر هر مرد و زنی چه آزاد باشد چه بنده ، واجب است .

× وقت غسل جمعه قبل از ظهر بهتر است وهر چه به زوال ظهر نزدیکتر باشد افضل تر است.

×
اگر روز جمعه گذشت روز شنبه قضاء کند واگر روز پنج شنبه رسید ومی ترسد روز جمعه دسترسی به آب پیدا نکند،روز پنج شنبه غسل را بجا آورد .
...

این شهید والا مقام نیز باتوجه به فضیلتهای بسیار زیاد این عمل ، باتوجه به انجام غسل جمعه مکررا دقت می ورزیدند که به گفته بعضی حتی در مهمانی هم این عملشان ترک نمی شد .

4- شهید صیادی به امر به معروف بسیار توجه داشتند لیکن ا
مر به معروف و نهی از منکر را مستقیما انجام نمی دادند بلکه با مثالها و انجام عمل صحیح توسط خودشان آن معروف و ترک منکر را توصیه می نمودند ....

5- همیشه در همه احوال شکرگزار خداوند بود و جلوی کفرگویی را به هر نحوی می گرفت

6- از غیبت کردن به شدت تنفر داشت و به نماز اول وقت نیز بسیار اهمیت می داد .

7- ایشان به خانواده خیلی اهمیت می داد در همین رابطه یکی ازهمکارانشان تعریف میکند : ایشان وقتی به خواستگاری رفتند کاملا باصداقت و دقیق داشته ها و نداشته هایشان را بیان کردند و به هیچ وجه از چیزی نگفتند که شاید روزی به آن برسند...
بطور کلی باهمسر کاملا صادق و با خانواده خود نیز بسیار مهربان بودند.


8- ایشان با دوستان نیز مهربان و صمیمی بود البته در کارهایشان بسیار جدی و مصمم بودند ولی این باعث عدم خوشرو و خوش اخلاقیشان نمیشد

9- علی آقا همیشه در کارها به ائمه ی اطهار (ع) متوسل می شدند و همواره به دوستان سفارش می کرد که کارتان برای خدا باشد .

10 - بعضی مواقع امام جماعت گردان بود و همه بچه ها هم ایشان رو قبولش داشتند .

11- همواره الگوی زندگیشان را حضرت علی (ع) ، شهید همت ، شهید چمران و دیگر بزرگان قرار داده بودند .

12- چهره شهید علی صیادی نورانیت خاصی همراه با آرامش و محبت داشتند

13- صبر بسیار عجیبی داشتند بقول بعضی از همکاران صبر ایشان بعضی وقتها مارا هم خسته میکرد او نه تنها صبور بود بلکه سنگ صبور بسیاری خوبی نیز برای دوستان و همکارانشان بودند .

14- شاگردانشان می گویند : ایشان به گونه ای رفتار نمی کردند که ما احساس کنیم او استاد است و ما شاگرد !
بسیار با ما صمیمی بودند و ما فقط اصول خلبانی را از او یاد نگرفتیم . بلکه درس زندگی را هم به ما می داد .

15- همسر ایشان که خود خواهر شهید احمد رضا رنجبر هستند اینگونه تعریف می کند که ماه رمضان کمی زودتر از سحری خوردن بر می خواست و به نماز خواندن می پرداخت و جو خانه طوری می شد که ما هم پشت سر او نماز می خواندیم و چه فضای روحانی و لذت بخشی بود ...

16- ایشان وقتی سوره حمد را می خواند اغلب اشک از چشمانش سرازیر می شد و همیشه به همسرشان می گفتند : خوشا به حال شما که خواهر شهید هستی . می توانی او را واسطه قرار دهی و حوائج قلبی ات را از خدا بخواهی .

17- علی آقا چند صباحی در خود فرو رفته بودند . یکی از دوستان از علی پرسیده بود : از ما ناراحتی ؟ از ما دلگیری ؟ او در جواب گفته بود : اگر در خواب به تو بگویند که نمی خواهی خودت را آماده کنی ، وقت رفتن است ، برای آماده شدن شب زنده داری نیاز است چه حالی داشتی ؟

18- شهید صیادی همیشه بر سر سفره غذا دعای سفره را میخواندند ؛ نه تنها آرام بلکه بلند به گونه ای که دیگران نیز خودبه خود این دعا را هم با ایشان زمزمه میکردند ... !

19- نماز شب این شهید در سالهای آخر به ندرت ترک میشد

20- دوستی تعریف میکنند این شهید بسیار به حضرت زهرا (سلام الله علیها) ارادت داشتند بطوری که بعضی وقتها که شهید باخودشان تنها میشدند دست به پهلو میگرفتند و روضه هایی را زمزمه میکردند .


21- اغلب دوستان علی صیادی اذعان میکنند همواره اینشان دائم الذکر بودند .

22- ایشان در ماموریتها نه تنها بار خودشون اعم از کوله و جلیقه و سلاح و... رو به دوش میکشیدند ؛ بلکه به دیگران هم کمک میکردند و بار دیگر همرزمانشان را نیز درصورت لزوم بر می داشتند ... !

23- ایشان بشدت درمورد بیت المال سخت گیر بودند و بسیار این موضوع را رعایت میکردند ...

24- شهید علی صیادی نه تنها خلبان بسیار خوبی بود بلکه در عرصه عملیاتهای زمینی نیز تکاور نترس و دلیری بودند ...

خوانندگان گرامی !

اینهمه صفات نیک از یک انسان به ظاهر معمولی کافی نیست تا خداوند متعال او را به آغوش خود ببرد؟

(قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ)



چند خاطره

یکی از دوستان و هم رزمان شهید میگوید :
ایشان بسیار آرزوی شهادت داشتند ؛ چند روز قبل از شهادتشان ، علی آقا پیش سید (یکی از خدام جمکران) رفته بود و گفته بودند: آقا سید این هفته که قم رفتی برام دعا کن . دعا کن تا شهید بشوم . سید به او گفته بود: تو هنوز جوانی. اول خدمت، بعد شهادت. ولی علی آقا جواب داده بود که از حضرت معصومه (ص) و امام زمان (ص) بخواه تا شهید شوم. از این دنیا خسته شده ام!

شهید سید محمود موسوی
در زمان شهادت این شهید به یکی از اقوام و همکارانشان گفته بودند:
... علی وقتی میخواست بره سوار وسیله بشه آمد پیش من و ازم خداحافظی کرد ، گفتم کجا به سلامتی؟ گفت پرواز دارم !
گفتم خوب میری انشالله به سلامتی میای و برمیگردی . گفت نه من برم بالا شهید میشم برنمیگردم .
شهید موسوی گفت : نه ایشان الله برمیگردی و ایشان رو بدرقه کردند و طولی نگذشت که خبر دادند علی صیادی شهید شده ...

یکی دیگر از همکاران این شهید والا مقام نیز تعریف میکنند :
دریکی از اردوها که به مجموعه حیدر کرار رفته بودیم ، تویوتای ما بسیار کثیف شده بود . با علی آقا قرار گذاشتیم بریم بالای رودخانه ماشین رو بشوریم. اونجا که رسیدیم من از یک درخت سیبی ک مال ظاهرا یک باغ بود یک سیب کندم و اصلا والبته سهوا به این موضوع توجه نداشتم که شاید صاحب باغ راضی نباشد ، به علی آقا تعارف کردم ولی ایشان نگرفت من هم آن زمان متوجه نشدم جریان چه بود و بعدا فهمیدم ...      علی آقا خیلی به حلال و حرام دقت داشتند .

همرزمان شهید علی صیادی تعداد کل ساعات پرواز ایشان را جمع بسته اند و به عدد (110) رسیده اند که در حروف ابجد برابر با نام مقدس امام علی (علیه السلام ) است.


ایشان به همسرشان گفته بودند که شهادت من در آسمان خواهد بود چرا که در آنجا احساس می کنم به خدا نزدیک ترم

و به خودمون نگاه کنیم و از خودمون بپرسیم که آیا انسان میتواند نحوه شهادت را از خدا بخواهد و به همان هم برسد؟


آری وقتی روح انسانی بزرگ و بزرگتر می شود و به کمال نیز نزدیکتر می گردد ، این دنیای فانی دیگر تحمل چنین فرد آسمانی را ندارد و زمین احساس سنگینی می کند و او را تحویل ملکوت اعلا می دهد چرا که تمامی اشرف مخلوقات اصل جایگاهش آنجاست.

بدین گونه شهید علی صیادی پس از سی سال نجوای خدا خواهی که شش سال آن با خدمت صادقانه هم همراه بود در صبح روز پنجشنبه 86/3/23 به همراه هم رزم خود شهید مهدی ایثاری در هنگام تمرین قبل از عملیات با وسیله پاراگلایدر به دلیل گیر کردن چتر فرود با موتور وسیله شربت شهادت را نوشید و به دیدار مادر خلقت حضرت زهرا (سلام الله علیها ) شتافت .

«اللهم الرزقنا توفیق الشهادة »


تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)


-----------------------------------

ضمن عرض ادب و احترام خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ ، به دلیل نقص فنی در هارد محتوی عکس شهدا متاسفانه عکسهای بیشتری رو که برای این مطلب آماده کرده بودیم  فعلا در دسترس نیست که انشالله در فرصت بعدی خدمتتان ارائه خواهیم نمود.
به همین جهت در انتشار این مطلب تاخیری پیش آمد که بدین وسیله از شما خواهران و برادران عزیز پوزش میطلبیم.

انشالله موفق باشید
مدیر گروه

سید من پائین نمیام !



بانام خدا

به نقل از یکی از اقوام شهید موسوی :
روزی به منزل شهید سید محمود موسوی رفتم در طبقه دوم دیدم پارچه عزا روی در زدند از سید پرسیدم چه خبره آقا سید آهی کشید و با افسوس گفت همسایه پائینیمون علی صیادی شهید شده.
گفتم چرا گفت کایتش سقوط کرد . سکوتی کردم سید ادامه داد : روزهای آخر عمر ، شهید علی صیادی حال و هوای عجیبی داشت.
خیلی توی خودش بود و مثل همیشه نبود صبح روز شهادتش قبل از اینکه با هواپیمای کایتش پرواز کنه



شهید صیادی همیشه پیشگام ترین فرد در یگان جهت انجام ماموریتهای سخت هوایی بود

بهم گفت سید من برم بالا دیگر نمیام پائین شهید موسوی گفت این حرف رو نزن خدا نکنه گفت نه ؛ من امروز شهید میشم.
از شهید سید محمود موسوی پرسیدم شهید صیادی کی بود گفت شعر سید علی خامنه ای دلبر دلم رو شنیدی؟
گفتم آره گفت این شعر رو ایشون گفته بود ...

شادی روح این شهید عارف صلوات بفرستید




(م.ا) یکی دیگر از برادران تعریف میکنه هر هفته با شهید محمد مهدی ایثاری میرفتیم شنا. صبح روز شهادتش وقتی سانس تمام شد با شهید آمدیم بریم بیرون شهید ایثاری گفتند : برو من میام (م.ا) گفت: کجا میری گفت برم غسل کنم بیام ((غسل شهادت))
بعدش با هم رفتیم محل کار. من رفتم به سمت بهداری و اونم رفت سمت باند پرواز و کایتش .
اونها اون روز درحال تمرین ماموریت مهمی بودند.



 چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از بچه ها داد زد و گفت یه کایت سقوط کرده. پریدم توی آمبولانسم .سریع رفتم بالای کایت .دیدم علی صیادی و مهدی ایثاری سقوط کردن و شهید شدن.


روحشون شاد راهشون پر ره رو باد

گروه کمال

این شعر از کیست ؟




با نام الله پاسدار خون شهیدان

خوانندگان محترم تابحال این شعر رو شنیده اید؟

سید علی خامنه ای دلبر دلم                      سیدعلی خامنه ای حل مشکلم

هستم غلام رهبر و بر عالمی سرم                شاهم که خاک پای غلامان رهبرم

 ای هست هست همه هست هست من         سیدعلی خامنه ای بود و هست من


هرچند شاید از لحاظ ادبی مدل شعر مطلوب نباشد لیکن دلنشین هست. آیا تا کنون فکر کرده اید این شعر را چه کسی برای اولین بار گفته :


شهید علی صیادی شاعر شعر فوق


بقول حضرت حجت السلام و المسلمین صدیقی امام جمعه موقت تهران هر حرفی اگر در دلتون نشست و خوشتون آمد بدونید گوینده حرف دلش را زده و آنچه از دل برآید بر دل نشیند


شادی روحشان صلوات

شهادت هنر مردان خداست.

درباره سایت
آخرین عناوین
امکانات سایت