تبلیغات
. - مطالب شهید مصطفی صفری تبار
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ساعت 07:38 ب.ظ توسط کرار

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 

بسمه تعالی


برای دریافت پوستر در سایز اصلی اینجا کلیک کنید
با تشکر از برادر بزرگوار آقای عبدالزهرا 
ارسال شده در جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 10:15 ق.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید محمد محرابی پناه ,  شهید مصطفی صفری تبار , 

بانام خدا

ضمن سلام و عرض ادب خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین و عرض تبریک و تسلیت به مناسبت فرا رسیدن چهارمین سالگرد شهادت شهدای یگان ویژه صابرین امروز جمعه سیزدهم شهریور 1394 مستند عقد اخوت ساعت 12:7 از شبکه یک سیما پخش خواهد شد.





[http://www.aparat.com/v/G7FIi]



شادی ارواح مطهر شهدای یگان ویژه صابرین صلوات

ارسال شده در چهارشنبه 13 شهریور 1392 ساعت 02:16 ق.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 

بسم رب الشهداء والصدیقین

ضمن عرض سلام و ادب خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین
به مناسبت دومین سالگرد شهادت شهدای عزیز صابرین در سیزدهم شهریور ماه
، مصاحبه ای را انجام دادیم با چند نفر از دوستان و هم محلی های شهید کمیل صفری تبار که امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

همانطور که تا کنون در مورد شهدای صابرین برایتان تعریف نمودیم هر کدام از این عزیزان هم چون گلی بودند که در عطر و رنگ رویشان با هم متفاوت بودند و در زندگی خود هر کدام مسیری رو برای رسیدن به پروردگار انتخاب نمودند و در بندگی نیز از هم پیشی میگرفتند.

قال الله تعالی : .... فاستبقوا الخیرات إلى الله ...




شهید صفری تبار هم گلی بودند که شکل بندگی ایشان بسیار آموزنده است و البته اگر تنها یکی از خصلتهای این شهید رو الگوی زندگیمان قرار بدهیم ، قطعا عاقبت بخیر خواهیم شد.
دوستان شهید در مورد یکی از خصلت های خاص مصطفی چنین میگویند که : ( ... کمیل به مزار شهدا علاقه عجیبی داشت !
وقتی وارد مزار شهدا میشد انگار حضور جسمی آن شهدای زنده را درک میکرد ، این مطلب بین بسیجیای محل ما جا افتاده ، پاتوق اکثر بچه ها مزار شهداست ، با شهادت آقا کمیل بیشتر هم شده... ولی با این حال شهید صفری تبار در گلزار شهدا جور دیگری میچرخید ، انگار حاجتی داشت و انگار که دنبال گمشده ای میگشت!
او همیشه به مزار شهدا با حسرت به نگاه میکرد ... این را در فیلمهای کنونی شهید نیز میتوان دید ...)

[http://www.aparat.com/v/rsiB4]



یک باری که منزلشون بودم ، (تقریبا 4 الی 5 سال قبل از شهادت مصطفی) ، عکسهای راهیان نورش رو بهم نشون داد  ، بقدری اون شب به حالش غبطه خوردم که حد نداشت ، و البته نمیدونستم که ایشون هم روزی شهید میشه ، ولی وقتی اون عکسا رو میدیدم حس میکردم که درست مثل شهدا عکس انداخته اگر دقت کنید عکس شهدا یک روح خاصی داره ، درست مثل فیلمهای شهدا که بعد شهادتشون پخش میشه ، الان میفهمم چرا اون شب دلم کلی سوخت.
حسی داشت مثل یه جور حسرت ، یه جور غبطه ، کمیل دونه دونه عکسا رو بهم نشون میداد ، انگار دلش میخواست همون لحظه جزو شهدا اسمشو بنویسن... خیلی به شهدا دل بسته بود !

ایشان گاهی با دوستاش پای پیاده به امامزاده روستای بغلی میرفتن ، روستای لنگور ، امام زاده محسن (علیه السلام)
محیطهای مذهبی رو دوست داشت . از یکی از دوستانشون نقل شده که ایشون چند شبی رو در حوزه علمیه قریه کوهستان بهشهر گذرانده بودن ، صفای معنوی اونجا خیلی براش جالب بود چون تا مدتها عکس آیت الله العظمی کوهستانی رو در اتاق کارشون زده بودن.

دوست شهید صفری تبار فرمودند : به نظر من رمز موفقیت آقا کمیل این بود که نذاشت آلوده دنیا بشه.
دل بسته نشده بود . حتی ازدواج هم مانع خدایی بودنش نشد !
مثل جوونای دیگه هم شاید آزمون و خطا داشت ، شاید در تله شیطان می افتاد ولی سریعا باز میگشت.... لحظه ای اجازه نمیداد بین خودش و خدایش فاصله ای ایجاد شود !

باز آی باز آی هرآنچه هستی باز آی ... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی                             
                این درگه ما درگه نومیدی (نا امیدی) نیست ... صدبار (هزاربار) اگر توبه شکستی باز آی

 همیشه تلاش میکرد غیر خدا تو دلش جولان نده ...
در رفتارش هم خیلی مودب و محجوب بود و سعیش این بود که کار خوبش رو مخفی نگه داره. از ریا فراری بود!
همیشه دوست داشت خودشو تو مسایل دینی جلو بکشه ، به هر روحانی ای که میرسید همش از دین سئوال میکرد ، از احکام
دوست داشت وظیفشو بدونه که مثلا تو فلان چیز چطور باید عمل کنه که حرامی مرتکب نشه.
بارها خودش رو میزان میکرد که نکنه از خدا دور شده باشه.


شهید صفری تبار از موفقیت های دیگرش این بود که در نوجوانی در جلسات بسیج و کلاسهای معرفتی و اعتقادی که در منطقه حیدر کلا تشکیل میشد حضور مداوم داشت ،  کلاسهای خوبی داشتن ،  گاهی هم برای حل سئوالات در مسابقه ها شرکت میکردند.
و البته باید به خانواده این شهید تبریک گفت که محیط مناسبی برای ایشون تهیه کرده بودن...
وقتی کسی به جوانی میرسه ، قلب جوان خالیه از هر بدی ، بذر خوب که کاشته بشه ، چون قلب فطرتا گرایش به خدا داره قلب جوان خدایی میشه.

از خصلت های دیگر ایشون سریع البکاء (گریه) بودنش بود ...
بعضی مواقع پیش دوستان و خانواده شان وقتی از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و حضرت رقیه (سلام الله علیها) صحبت میکردند .....   همین جور اشک از چشمانش میریخت... دیگه خجالت نمکشید ... البته پیش دوستای صمیمیش.
البته معمولا نمیذاشت کسی از حالاتش خبر دار بشه ؛ عرض کردم اهل ریا نبود!

اینها  به اصطلاح خاطراتی برای شناختن بیشتر این شهید بود که بیان شد و البته شهیدان را شهیدان و خدای شهیدان میشناسند...! و افسوس که ما از اینان بی خبریم !

شاید توی وبلاگ شهیدان کسی از شما سوال پرسیده باشد و یا بپرسند که ایشون چرا شهید شد !
به نظر حقیر این خواست خودشون بود از خدا ! دلش برای شهادت پر میکشید
برخی ها هنوز شهید نشده شهید میشوند و روحشان در بدنشان جایی ندارد و منتظر بهانه ای میگردند!
و چون خواست رسید و خواست ! و البته ( اگر واقعا از ته قلب ) خواستن ، توانستن است !
 ما ها ایرادمون اینه نمیخواهیم....اگه بخواهیم و اگر واقعا بخواهیم شهید هم میشویم...

موقع خداحافظی ها حرفش مدام التماس دعای شهادت بود ،  کمیل آرام آرام سرعت گرفت در وادی عشق و معرفت الهی و ملکوتی شد !


ـــ شما چند سال با این شهید دوست بودید ؟  

* دوستی ما بیشتر از جنبه هم محلی بودنمان بود.
البته روابط اجتماعی آقا کمیل هم خیلی خوب بود. ایشون خیلی زود جوش میخوردند
یه بار با ایشون رفته بودیم برای رأی دادن ، اونجا یه پاسدار سپاهی رو میبینه که مسئول برگزاری و نگهبانی از مکان اخذ آراء بوده ، چون او لباس سپاه تنشون بود ، خیلی زود با ایشون عیاق و دوست شد و چند تائی عکس هم گرفتند....
و جالب اینکه بعد شهادتشون فهمیدم که این رفاقتشون هنوزم ادامه داشته و اون برادر سپاهی با چشمان اشکبار به منزل اقا کمیل میاد و در حیرت میمونه که حکایت آشنائی اش با این شهید به کجا ختم شد ، عکسهاشون هم موجوده.

* پدر
شهید کمیل یک دامداری کوچیک در حاشیه روستا داشتن ،  شبها آقا کمیل به بهانه ورزش میومدن به مزار شهدا و نماز شب میخوندن....کنار شهدا.. با شهدا.... آه ه ه ه !

ـــــ پدرشون هم می دونستن ؟

ایشون یک شب مصطفی رو تعقیب میکنن که این موقع شب او کجا میره...
میبینن که بله به مزار شهدا رفته و مشغول نمازشب شد . پدرشون هم البته به روی ایشون نیاوردند ولی همون زمون ها فهمیدند عاقبت این بچه شهادته ! ....
اقا کمیل بدن خیلی قوی ای نداشت ، این بدن رو عشق شهادت به شهادت میکشوند ...
اگر این خاطرات رو از خانوادش بگیرین بهتر توضیح میدن ، که چقدر تو خونه تمرین میکرد....

ـــــ کمیل می دونست شهید میشه ؟

بله.....انگار یقین داشت و برای اون روز همیشه لحظه شماری میکردند ....

شهید یک دوست صمیمی داشت ، که ایشون به مراسم تشییع نرسیدن... ، ایشون رو شب سوم یا هفتم در مزار شهدا زیارت کردم ،  شب سالگرد شهدای بیشه سر ، 32 شهید ،
این بنده خدا ضمن گریه فراوان خاطره ای رو از یک جر و بحث شوخی گونه و دوستانه نقل میکنه که ایشون با اقا کمیل یک مجادله دوستانه ای میکنه ، آقا کمیل میگه که من سی و سومین شهید محل هستم ، ایشون میگه نه من سی و سومی هستم ،  اصلا کمیل قبول نمیکنه... میگه نه من هستم اینو بزودی میبینی !

 ـــــ اون آقا هم پاسدار بودند؟
بله . خلاصه هم این جریان میگذره ، و در فاصله زمانی خیلی خیلی زود خبر شهادت آقا کمیل رو بهش میرسونن ...

شهید به طلاب ارادت خاصی داشت ، مدتی هم در فکر اومدن به حوزه بودن تا درس دین بخوانند و راه خدایی شدن را دریابند ....
اما اگر طلبه ای صد سال عبادت میکنه تا به مقام عبد برسد این شهید یک شبه ره صد ساله رفت ... و  افسوس و صد افسوس که ما زنده ایم و پر پر شدن دوستانمان را میبینیم و درس نمیگیریم !



و اما امروزه پرچم ایران مزار ایشون مدام پر شده از دلنوشته هایی که نوشته شده : التماس دعای شهادت !
خانواده شهید هر بار پرچم را عوض مینمایند چند روز بعد باز هم پرچم پر میشود از این التماس ها ! و البته این پیامی هست به آمریکا و اسرائیل که بسیارند کسانی که آروزیشان پرنمودن جای شهدای صابرین و پیوستن به آنهاست و هرباری که دشمن احمق ما تهدید جنگ میکند این جوانان خوشحال تر میشوند چون قرار است به مولایشان حسین ابن علی (علیه السلام) برسند و چه شیرینی ای در این زندگی پوچ و توخالی بهتر از این !
ان شاء الله شما موفق باشید و همه خوانندگان وبلاگ شهدای صابرین نیز با این شهدا محشور باشند .

موفق باشید



گروه کمال
=================================
تهیه و تنظیم :
خادمة الشهدا (شهیده)
برادر شاهد
مدیر گروه
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 12:19 ب.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 

بسم الرب الکمیل


سلام عرض میکنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

تا چند روز دیگر دومین سالگرد شهادت شهدای صابرین برگزار خواهد شد . عظمت این شهدا و اصل موضوع شهادت این بزرگواران به حدی است که تصور میکنیم تا 5 سال دیگر بتوانیم بخشی از آنهمه بزرگواری رو در مورد فقط چند شهید بیان نمائیم و بعید میدانیم عمر ما کفاف دهد تا در مورد همه شهدای عزت و امنیت مطالبی را تهیه و ارائه دهیم ، لیکن به خدا توکل کردیم و هرچند درگیر فعالیتهای بسیار دیگری نیز هستیم اما تلاش داریم فعالیت فرهنگی اثر بخشی رو در وبلاگ هایمان صورت دهیم و به دعای خیر شما عزیزان احتیاج مبرم داریم.
امروز تلاش داریم به بخشی از زندگی نامه شهید مصطفی صفری تبار بپردازیم و در این رابطه با همسر ایشان گفتگویی صورت دادیم که امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرارگیرد.


زندگی شهید مصطفی صفری تبار نکات بسیاری دارد و اگر قبول کنیم که شهادت هنر مردان خداست و این موضوع توفیقی هست که نصیب هر کسی نمی شود ، به این نتیجه گیری می رسیم که باید بررسی نمائیم ، این شهید در طول عمر کوتاه خود چگونه زیسته که نزد خدا محبوبیت این چنینی پیدا نموده و اینگونه دعوت حق را لبیک گفته ... !
خوب حالا بررسی میکنیم ببینیم علل این عزیز شدن چیست و تلاش کنیم در زندگیمون الگو بگیریم .
در این رابطه همسر محترم شهید صفری تبار می فرمایند :
هر وقت برای هواخوری باهم بیرون می رفتیم و دور می زدیم مصطفی دائما در رابطه با مصیبت های اهل بیت می مطالبی میگفت . ایشون خیلی درباره حضرت زهرا (س) صحبت می کرد و ارادت عجیبی به مادر خلقت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) داشت . لیکن هر وقت حرفی در مورد حضرت زهرا میزد نمی تونست جلوی گریه اش رو بگیره و گریه میکرد . البته اکثرا سرشون رو برمی گردوند و گریه می کرد تا من نبینم که البته این نشانه عدم ریای این شهید بزرگوار است .

شاید همه ما واجبات دینی و محرمات آن را بشناسیم ، اما دقت در جزئیات دین و اهتمام به خداخواهی یکی از خصلت های شهید صفری تبار هست بطوری که همسر ایشان می فرمایند : ...یک روز روی موتور داشتیم می اومدیم خونه ما ، آقا کمیل یک سری از دخترهای بی حجاب رو توی خیابون دید . گفت خانم یک لحظه اجازه بده من برم بهشون بگم حجابشون رو بیشتر رعایت کنند .
من به آقا کمیل گفتم : میشه نری ؟ اگه بری و چیزی بگی و بلایی سرت بیارن چیکار کنم ؟ ایشون گفتن امر به معروف وظیفه همه ما مسلمون هاست . اگر همه ما بخواهیم این حرف رو بزنیم پس این وظیفه دینی چی میشه ؟
...

یکی دیگر از خصوصیات عجیب این شهید قرب ایشان به شهدا بویژه شهدای گمنام بوده است . همسرشون در این رابطه فرمودند : ...آقا کمیل هر وقت دلش می گرفت فیلمهای شهدا را می گذاشت و یواشکی گریه می کرد و طوری که من نبینم و وقتی می آمدم اشکهای خود را پاک می کرد و همیشه به من می گفت تو هم بشین نگاه کن و همیشه درباره شهادت با من حرف می زد و وقتی که من گریه ام می گرفت ایشونم بغض می کردند و از من معذرتخواهی می کردند.


آقا کمیل شور و هیجان و اشتیاق زیادی برای کارشون داشت. عاشق کارش بود و هیچوقت از کاری که تو سپاه می کرد خسته نمی شد . سیاست رفتاری و جدیتی که تو کارش داشت همیشه من را متعجب می کرد .
وقتی که باهم بودیم ایشون مدام شوخ و شاد و بازیگوش بودند . من بهش می گفتم تو محل کار هم همینطوری هستی؟ آقا کمیل می گفت نه بابا اونجا یه جور دیگه سعی میکنم رفتار کنم .
عموما بعید بود خودشون دنبال مرخصی گرفتن بگیرن و اکثر مواقع خود یگان خودشون بهش مرخصی می دادند .
هیچوقت از کارش زیاد پیشم صحبت نمی کرد هم برای رعایت مسائل امنیتی و هم اینکه نگرانش نشم البته بعد از شهادت ایشون تعاریف زیادی از ایشان و کارشون از همکارانشون شنیدم که بطور مثال : آقا کمیل توان جسمی بالایی در کارشان داشتند و همیشه در امور محوله جدی و مصمم بودند و عموما دوست داشت در کارهای حساس پیشگام باشه.


آقا مصطفی وقتی که مرخصی میگرفتند و به شهرستان میامدند اونقدر به کارشون علاقه داشتند که به محض اینکه از صابرین باهاشون تماس میگرفتند که :  که باید برگردی بلافاصله شال و کلاه میکردند و خودشون رو می رسوندند به یگان.
یادمه بعد از چند روز کار سخت به مرخصی اومدن و تازه 2 روز از مرخصی شون گذشته بود . گفتم دوتایی بریم مسافرت . رفتیم ولی تازه یک روز از سفرمون نگذشته بود که از یگان زنگ زدند که : باید سریع برگردی ! منم خیلی ناراحت شدم . ولی ایشون با حرفهاشون آرومم کردند و از سفر برگشتیم تا فردای اون روز برگردند تهران .
البته  اون سفر ، سفر آخر ما شد و  2 ماه بعدش هم آقا کمیل شهید شدند.


مصطفی همیشه نمازهایش اول وقت بود ؛ حتی اگر در بدترین موقعیت بود سریع خودشو به نماز اول وقت میرسوند و منو هم همیشه به نماز اول وقت ، خوندن قرآن و زیارت عاشورا تشویق می کرد .
این موضوع دیگه عادت شده بود برای ما و همیشه زیارت عاشورا میخوندیم
دعای دیگه ای که شهید در خوندش اصرار داشت دعای عهد بود و هر روز صبح این دعا رو  میخوندیم و ایشون برای دعای عهد چله بسته بودند .
یک اخلاق جالبی که شهید داشت این بود که هر کار خیر و ثوابی می کرد دوست داشت منو هم شریک کنه .

وقتی که نماز می خوند من غرق در تماشای مصطفی می شدم که چطوری در پیش خدا خودش را خوار و کوچک می کنه و با التماس و اندوه نماز می خوند .
همیشه احساس می کرد از شهدا عقب است و برای کارهای خدایی و رضای خدا در حال دویدن بود و آرزو داشت هر چه زودتر به شهدا برسه .
اسلام و قرآن و رهبر اونقدر براش مهم بود که یک روز بهم گفت خانم تو خیلی برام عزیز و ارزشمندی ولی اگه پاش برسه به خدا قسم تو رو برای قرآن و اسلام و رهبر قربانی می کنم.



یک شب که داشتیم باهم پیامک بازی میکردیم ، بین پیام دادن ها خوابم برد . در عالم رویا دیدم جنازه ای روی تابوتی قرار دارد و روی این جنازه را پارچه مشکی گذاشته اند ، فقط لبهای این جنازه مشخص بود ، پیش خودم می گفتم این لبها چقدر آشناست .
چند نفر از تشییع کنندگان جنازه را گرفتند که تشییع کنند ولی به جای لااله الا الله ، یا امیرالمومنین می گفتند و ناگهان آن جنازه هم با صدای بلند فریاد زد : یا علی ، یا علی !
أنقدر بلند و محکم می گفت یا علی که من با وحشت از خواب پریدم . دست و پایم از شدت ترس میلرزید و در اصطلاح گم کرده بودم !
گوشی را گرفتم که برای آقا کمیل زنگ بزنم دیدم ساعت چهار و نیم صبح است و گوشی آقا کمیل هم خاموش بود.

بعدها وقتی برای همکارای آقا کمیل خواب آن شب را تعریف کردم تعجب کردند و گفتند آقای جعفرخان اسم عملیات را گذاشته بود یا علی بن ابیطالب (ع) و شهید کمیل هم مدام همین مطالب رو قبل از شهادت می گفتند.

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان دوتایی باهم به مسجد رفتیم تو مسیر برگشت آقا کمیل روی موتور به شوخی طوری که من متوجه نشم گفت این دفعه که رفتم دیگه بر نمی گردم و گفت تو هم همیشه مواظب خودت باش . من پشت موتور گریه ام گرفت و آقا کمیل گفت گریه که نمی کنی؟ من هم چیزی نگفتم و سکوت کردم .

یک شب قبل از اینکه آقا کمیل شهید بشه به من زنگ زده بود و داشتیم با هم صحبت می کردیم . به آقا کمیل گفتم یکشنبه میشه دو هفته ، هر دو هفته یه بار مرخصی می اومدی ، فردا میایی دیگه؟ آقا کمیل بغض کرد چون می دونست من از هیچ چیزی خبر نداشتم. نمی دونستم به عملیات شمالغرب رفته ، حین صحبت هاش صدای تیر می اومد ، بهش گفتم کمیل چه خبره؟ گفت بچه ها اومدن رزمایش... !   آقا کمیل گفت قطع می کنم دوباره زنگ می زنم ؛ بدجوری گریه شون گرفته بود. باز زنگ زد و گفت : معلوم نیست کی بیام . گفتم سه شنبه چطور؟ گفتن معلوم نیست. گفتم پنجشنبه چطور؟ گفتن پنجشنبه به احتمال خیلی زیاد میام!

کمیل راست گفت !
یکشنبه شهید شد
سه شنبه خبر شهادت ایشون رو آوردن
و پنجشنبه به بابل برگشت و تشییع و تدفینشون کردیم ... !



27 بهمن سال 89 ازدواج کردیم . اول عید بود که آقا کمیل اومده بودن دنبال من و رفتیم سر مزار سید میرزا. وقتی آقا کمیل سر خاک مادربزرگشون رفتن فاتحه بخونن ، دستم رو روی دو تا شیشه گذاشتم که داخل شیشه بندی رو نگاه کنم . دیدم آقا کمیل قدم قدم زنان اومدن پیشم ، گفتم کمیل اینجا چقدر قشنگه ، اینجا کجاست؟ ایشان به آرامی گفت اینجا مزار شهداست . و از پیشم رفتن داخل مزار شهدا . دیدم یک قبر خالی در مزار شهداست ، توی دلم گفتم چرا این مزار خالی است ـــ اینجا قرار بود مزار مادر شهیدی باشد که شهیدش گمنام بود ـــ شهید ناصر باباجانیان ـــ آقا کمیل را در آنجا دفن کردند ...

بعد از شهادت کمیل هم یک شب خوابی رو دیدم :
دیدم آقا کمیل اومد به خوابم و گفت آماده شو می خوام ببرمت جایی ، بهشون گفتم کجا؟ چیزی نگفتن . دیدم منو بردن سوریه ، دستم رو گذاشتن روی ضریح حضرت زینب (س) و گفت از خانم بخواه که آرومت کنن و بهت صبر بدن تا اینقدر بی قراری نکنی !
از خواب پریدم و چند روز بعد بهمون خبر دادن تمام خانواده های شهدای صابرین رو میبرن سوریه و بدین ترتیب به سفر سوریه رفتم و این خواب هم تعبیر شد!

در پایان باید عرض کنیم زندگی آقا کمیل دارای هزاران درس است البته اگر ما گوش باشیم و به این نکات ظریف دقت کنیم چنان که شاعر میگوید :
آوای خدا همیشه در گوش دل است  ****  کو دل که دهد گوش به آوای خدا !






 شادی روح همه شهدا صلوات محمدی بفرستید

اللهم صلی علی محمد و آل محمد


تهیه و تنظیم گروه فرهنگی نازعات

باتشکر از :

همسر محترم شهید صفری تبار
خانم خادمة الشهدا (شهیده)
برادر شاهد


ارسال شده در یکشنبه 19 شهریور 1391 ساعت 10:47 ق.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 


بانام خدا
برادر عزیز دیگری از وبلاگ http://33-asemani.blogfa.com پستری رو برای شهید صفری تبار طراحی کرده اند که خدمتتان ارائه میشود
شادی روح اموات این برادر صلوات بفرستید.

درضمن لطفا از گذاشتن آرم بر روی عکس خودداری بفرمایید



http://s1.picofile.com/file/7494749886/2ne13yj03guzanwnft1.jpg

باتشکر

گروه فرهنگی نازعات



تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |