تبلیغات
. - مطالب خادمة الشهدا (شهیده)
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در یکشنبه 10 شهریور 1392 ساعت 03:08 ب.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید حسین رضایی , 

به نام خدا

سلام عرض می کنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق (علیه السلام) امروز می خواهیم از شهیدی برایتان بگوییم که سخن کمی در موردشون بیان شده در حالی که سخن در رابطه با این شهید بسیار است.

حادثه شهادت شهدای صابرین به قدری سنگین بوده که نمی توان به همه شهدا رسید.
چند روز پیش خدمت روحانی بزرگواری در یگان صابرین بودیم و در مورد موضوعی می خواستم مطالبی خدمتشون مطرح کنیم . از طرفی در دل خود ناراحتی هایی داشتیم از مظلومیت این شهدا ، لیکن متوجه شدیم که آن روحانی جلیل المقام از بعد از شهادت شهدای صابرین تا کنون جسم ، جان ، مال و توان خودشون رو برای این شهدای بزرگوار گذاشتند و در این راه یک تنه تمام بارها را بر دوش گرفتند به نحوی که فعالیت های ما در وبلاگ شهدای یگان صابرین ذره ای از خدمات ایشان هم محسوب نمی شود.
خدا به ایشان صبر زینبی (س) و همت ابوالفضلی (ع) تفضل عنایت فرماید.

خوانندگان محترم وبلاگ!
عظمت این شهیدان کم نیست و اگر چندین سال هم در موردشان مطالبی بیان نمائیم ، بعید است بتوانیم گوشه ای از زندگی این شهدای بزرگ رو بیان نمائیم.

یکی از شهدایی که هر مقدار از ایشان مطلبی بیان نمائیم باز هم نمیتوانیم ادعا کنیم که در مورد ایشان مطلبی تهیه نمودیم ، شهید حسین رضایی می باشند.
 

شهید رضایی به گونه ای زندگی نموده اند که اگر با دقت به زندگی ایشون نپردازیم و مرور ننمائیم ، بعید است از ظاهر عملکرد شهید رضایی بتوانیم به این نتیجه گیری برسیم که او فرد خاصی بوده ؛ همانگونه که برخی از همکارانشان هم می گویند (... شهید رضایی یک آدم معمولی بود و هیچ کسی فکرشم نمیکرد یک روز ایشون هم شهید بشوند ... )
این نگاه عوامانه ناشی از همین موضوع است که عموما اکثر دوستان ، همکاران و نزدیکان این شهید نتوانستند ابعاد زندگی این شهید رو متوجه بشوند.

امروز تلاش داریم مطالبی رو از این شهید بزرگوار به نقل از دوستان و همسر محترمشان خدمتتان عرض کنیم که مطالعه آن برای کسانی که اهل طی الطریق هستند بسیار راهگشاست ... !

شهید حسین یک شخصیت شجاع ، مؤمن ، متعهد ، متعصب ، متواضع ، صادق و کاری بود . همه دوستان شهید در یگان صابرین می گویند : ( ... ما هرکسی بهمون بگه انشاء الله شهید بشی سر به زیر میندازیم و به حالتی که انگار مقدرات عالم در دست ماست و ما یکی از اولیاء الله هستیم به آن طرف میگوییم ان شاء الله در حالی که اگر کسی به حسین رضایی می گفت ان شاء الله شهید بشی ، با هرچه دستش بود البته به شوخی ولی درظاهر جدی شیئی رو بسمت آن طرف پرت می نمود و یا حتی یک کیلومتر دنبال طرف میدوید لیکن بعد از مصاحبه با همسر شهید فهمیدیم حسین عاشق شهادت بود ولی سعی می کرد بروز ندهد و به زبان نیاورد و به قول خودش ریا نشود ... ! )
های که ما کجا هستیم و این شهید کجا بود !



یکی از عواملی که در سالهای اخیر موجب تغییر رفتارهای شهید رضایی شده بود ، شهادت شهیدان زلفی ، نوزاد و شفیع پور در کنار سرداران شوشتری و محمدزاده بود که باعث شد بعد از آن زمان روحیه شهادت طلبی و ایمان این شهید چند برابر بشود و این را میشد دقیقا از اخلاق و رفتار او احساس کرد.

شهید حسین رضایی همیشه خودش را جامانده از قافله شهدا می دانست و وقتی هم به مأموریت می رفت ؛ وقتی به او می گفتیم حسین مواظب خودت باش ! در جواب می گفت نترسید من اگر لیاقت شهادت رو داشتم تو سیستان شهید می شدم !

بس در طلبت کوشش بی فایده کردم **** چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

البته توی حادثه تروریستی پیشاور شهید رضایی هم که نزدیک به شهید شوشتری بودند یک ترکش کوچک سطحی به سرشان اصابت نموده بود .
در اون زمان یکی از همکاران شهید به او گفته بود که برو و پرونده جانبازی تشکیل بده ولی شهید رضایی از این قضیه خیلی ناراحت شد و می گفت من با چشمان خودم دیدم که سردار شوشتری و همرزمانم چگونه جلوی چشمم به شهادت رسیدند و خون پاکشان به زمین ریخت حالا من از روی آنها خجالت میکشم که اسم جانباز را به خودم لقب بزنم !

حسین رضایی به آقای شهید علی پرورش نیز ارادت عجیبی داشتند بطوریکه وقتی ایشان شهید شدند حسین بشدت شوکه شده بود !
دیگه انگار توی این دنیا نبود و همش سعی داشت از این دنیا خودشو بکنه.
بعد از آن تلاش کرد دوستان و خانواده خودش رو واسه یک روز سخت آماده کند ، بطوریکه همش می گفت اگه من شهید شدم مواظب بچه هام باشید و به همسرشون می گفتند : خوب اونا رو تربیت کن و از اونا سرباز برای امام زمان (عج)بساز ... !


شهید رضایی و فرزندشان محمد طاها

گفتگویی داشتیم با پسر عموی شهید و ایشون ماجرایی مطرح نمودند از عطر مزار شهید !
پسر عموی شهید فرمودند : من و برادران دیگرم ، پدر و مادرم و دیگر فامیلها ، حسین را بسیار دوست داشتیم و شهادت حسین همه ما را داغ دار کرد و نبود حسین ، ما را خیلی رنج میدهد.
شهادت حسین اثرات بسیار خوبی بر من گذاشت و لحظه ای نیست که حسین در فکرم نباشد و هر چه میگذرد بیشتر حسین را درک می کنم و می شناسم و هر روز برایش زیارت عاشورا می خوانم تا بلکه ما را هم در محضر مولایمان حسین ابن علی (ع) دعا و شفاعت کند.

مراسم سال تحویل سال 91 را هماهنگ کردیم با فامیل و خانواده حسین رفتیم سر مزار آن شهید بزرگ و عصر همان روز که خیلی دلم گرفته بود دوباره رفتم سر مزار حسین و زیارت عاشورا خواندم و بعد متوجه شدم که بوی خیلی خوب و خاصی به مشامم رسید و زدم زیر گریه و این بوی خوش برای چند لحظه بعد قطع شد . بعدها هم روز تولد حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) که با خانواده خودم رفته بودیم همان بوی خوش بهشتی را حس کردیم.
بعضی از اوقات که خیلی ناراحت میشوم حسین به خوابم می آید و آرام میگیرم. ان شاءالله بتوانیم پرچم حسین را زمین نگذاریم. به امید شهادت در راه اسلام و قرآن و دفاع از آرمانهای امام (ره).


در ادامه مصاحبه ای را نیز با همسر شهید رضایی صورت دادیم و ایشان مطالب جالبی رو در مورد شهدای صابرین مطرح نمودند که اینجا به برخی از آن ها اشاره می نمائیم :

خصلت شهید در حفظ اسرار نظامی :

همسر شهید رضایی می فرمایند : شهید اصلا مطلبی از اسرار نظامی رو پیش بنده مطرح نمی کردند ؛ اینکه کجا می روند ، برای چه مأموریتی و حتی تاریخ برگشت را هم دقیق نمی گفتند و اصلا به نحوی وانمود میکردند که من هیچ وقت نمی دانستم که ایشون این همه مأموریت خطرناک می روند . همیشه فکر میکردم که حسین یک پاسدار معمولی و پشت میزی هست حال آنکه او یکی از زبده ترین تکاوران نیروی مخصوص سپاه بودند.
ایشون عادت داشتند که هر وقت به منزل می آمدند به مطالعه کتاب های نظامی بپردازند و در خصوص جدیدترین تجهیزات نظامی اطلاعات کسب کنند و همیشه سعی داشتند بیشتر بداند البته عموما بنده از کارهای ایشان سر در نمی آوردم و زیاد هم حساس نمی شدم لیکن ایشون هم عادی برخورد میکردند ... !

ماجرای تلألو نور در قبور اموات ! :

همسر شهید می فرمایند : یک شب با حسین به روستایشان رفتیم ، پدر و یکی از برادرانش نیز همان جا زندگی می کنند . نزدیک روستا و منزل آقای رضایی مزار اهل قبور هست.
شهید حسین گفتند بیا بریم یک فاتحه ای بخونیم ؛ موقعی که نزدیک شدیم به آنجا ، از دور متوجه نور عجیبی در قسمتی از قبرستان شدیم .
بعد از قبرستان به منزل پدر شهید رفتیم و بعد از صرف شام ، حسین برای چند دقیقه ای از منزل بیرون رفت .
وقتی برگشت از ایشون پرسیدم کجا رفتی ؟ گفت : به کسی نگو ، رفتم تو قبرستان واسه اون نوری که دیدیم ولی هیچ خبری نبود...!

حسین که شهید شد عده ای از فامیل گفتند تو مزار شهدای قروه دفن بشه و عده ای هم گفتند ببریم روستا و تو زادگاه خودش دفن بشه و من با اینکه قضیه را اصلا یادم نبود گفتم ببریم روستا و توی زادگاه خودش دفن کنیم .
بعدأ به خاطرم آمد که شهید حسین رضایی رو دقیقا همان جایی به خاک سپردند که ما آن نور رو در همان مکان دیده بودیم.


شهید رضایی و دختر عزیزشان تارا

رویای صادقه تلخ و شیرین :

همسر شهید تعریف نمودند : یک شب توی خواب دیدم حسین خیلی آشفته و ناراحت به من زل زده . پرسیدم حسین جان چی شده ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟
گفت بزودی تو خونه ی بابات یه مشکلی پیش میاد ، من تو خواب ناراحت و پریشان شدم و گفتم حسین تو رو خدا بگو چی شده و حسین دید که من خیلی ناراحت شدم و داشتم گریه میکردم گفت نگران نباش چیزی نیست درست میشه و چند تا سوال دیگه ازش پرسیدم و صبح وقتی بیدار شدم خیلی تو فکر بودم.
بعد از یک هفته یکی از همکارهای برادرم تلفن زد و گفت که برادرم رو بردن بیمارستان!
وقتی به بیمارستان رسیدیم باخبر شدیم که پزشک ها تومور مغزی از نوع بدخیم و کشنده را در سر برادرم تشخیص دادند.
همه نگران بودند و من هم راهی جز توسل به امام زمان (عج) و مولای شهیدان امام حسین (ع) پیدا نکردم . بعد از اینکه ایشان را به تهران برای درمان و مراقبت های پزشکی بردیم گفتند که اگر عمل کنیم معلوم نیست چطور بشه.
دکتر به ما گفت دیگه آروم آروم مقدمات کفن و دفن رو فراهم کنید ...!
خیلی ناراحت بودیم.
من هر روز می رفتم سر قبر حسین و التماس می کردم که از خدا و امام حسین (ع) بخواه که برادرم رامین رو شفاعت کنه تا شفا پیدا کنه.
پزشک ها رامین را منتقل کردند و امیدی به زنده ماندن او نداشتند ولی بعد از مدتی که معاینات مجدد صورت گرفت ، گفتند که معجزه شده و هیچ اثری از بیماری و سرطان در مغز او وجود ندارد.

آنجا بود که قاطعانه به این موضوع ایمان آوردم که : اگر چه جسم شهدا در کنار ما نیست ولی آنها ما را می بینند و هوای ما را دارند...!
چشم دل باز کن که جان بینی ***** آنچه نادیدنیست ، آن بینی


همسر شهید در پایان فرمایشات خودشون فرمودند : آخرین پیامک حسین به من این بود :
سلام ای مادر فرزندانم ، ای شیرزن دلیر من ، آن که در قلبم جز تو و فرزندانم هیچ کس جایی ندارد . از اینکه سختی زندگی با من را تحمل میکنی ممنونم...!


این هم یک عکس سفارشی از تارا دختر شهید رضایی

در نهایت در سحرگاه 13 شهریور سال 90 گروه پیشتازی به فرماندهی سردار جعفرخانی به کوه جاسوسان حمله نمودند . بقدری این شهید نترس و دلیر بودند که تا بالای ارتفاع روی کانال نیروهای پژاک رفتند و بصورت ایستاده شروع به شلیک گلوله کردند و تعداد زیادی از نیروهای پژاک رو به رگبار بستند و این امر موجب غافل گیری اولیه نیروهای پژاک از این عمل شد تا اینکه از داخل غار یکی از نیروهای پژاک خارج شدند و از سمت راست به پهلوی شهید تیر اندازی نمودند و ایشان را به شهادت رساندند.

شهید حسین رضایی دارای روحیه علم آموختن و علم آموزی بودند. این روحیه باعث شده بود که در چندسال آخر عمرشان وقت و بی وقت همکارانشان را در ساعت های استراحت از خواب بیدار کنند و به آنها می گفتند : بچه ها تو رو خدا از خواب بیدار شید اگر من بمیرم تمام علمم هم با من زیر خاک میره و پشیمون میشید ...
همسر شهید هم فرموده بودند یکبار یکی از همکاران شهید رو بالای قبر شهید دیدند که بسیار ضجه زنان گریه میکرد ، همسر شهید پرسید چی شده ؟ ایشون گفت حسین مدام می گفت بگذارید بهتون یاد بدم ما هم دستش مینداختیم ، الان یک سلاح فوق مدرن آوردن و به کمک حسین خیلی خیلی نیاز داریم ولی او پیش ما نیست ...!

حرف و مطلب درمورد شهید رضایی زیاد و امکان نگارش آنها بسیار محدود است پس تا همین جا به این موضوع اکتفا می کنیم چون آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ...

انشاء الله موفق باشید

تهیه و تنظیم :
سرکار خانم خدامرادی (همسر شهید رضایی)
خادمة الشهدا (شهیده)
مدیر گروه کمال


ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 12:19 ب.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 

بسم الرب الکمیل


سلام عرض میکنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

تا چند روز دیگر دومین سالگرد شهادت شهدای صابرین برگزار خواهد شد . عظمت این شهدا و اصل موضوع شهادت این بزرگواران به حدی است که تصور میکنیم تا 5 سال دیگر بتوانیم بخشی از آنهمه بزرگواری رو در مورد فقط چند شهید بیان نمائیم و بعید میدانیم عمر ما کفاف دهد تا در مورد همه شهدای عزت و امنیت مطالبی را تهیه و ارائه دهیم ، لیکن به خدا توکل کردیم و هرچند درگیر فعالیتهای بسیار دیگری نیز هستیم اما تلاش داریم فعالیت فرهنگی اثر بخشی رو در وبلاگ هایمان صورت دهیم و به دعای خیر شما عزیزان احتیاج مبرم داریم.
امروز تلاش داریم به بخشی از زندگی نامه شهید مصطفی صفری تبار بپردازیم و در این رابطه با همسر ایشان گفتگویی صورت دادیم که امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرارگیرد.


زندگی شهید مصطفی صفری تبار نکات بسیاری دارد و اگر قبول کنیم که شهادت هنر مردان خداست و این موضوع توفیقی هست که نصیب هر کسی نمی شود ، به این نتیجه گیری می رسیم که باید بررسی نمائیم ، این شهید در طول عمر کوتاه خود چگونه زیسته که نزد خدا محبوبیت این چنینی پیدا نموده و اینگونه دعوت حق را لبیک گفته ... !
خوب حالا بررسی میکنیم ببینیم علل این عزیز شدن چیست و تلاش کنیم در زندگیمون الگو بگیریم .
در این رابطه همسر محترم شهید صفری تبار می فرمایند :
هر وقت برای هواخوری باهم بیرون می رفتیم و دور می زدیم مصطفی دائما در رابطه با مصیبت های اهل بیت می مطالبی میگفت . ایشون خیلی درباره حضرت زهرا (س) صحبت می کرد و ارادت عجیبی به مادر خلقت زهرای مرضیه (سلام الله علیها) داشت . لیکن هر وقت حرفی در مورد حضرت زهرا میزد نمی تونست جلوی گریه اش رو بگیره و گریه میکرد . البته اکثرا سرشون رو برمی گردوند و گریه می کرد تا من نبینم که البته این نشانه عدم ریای این شهید بزرگوار است .

شاید همه ما واجبات دینی و محرمات آن را بشناسیم ، اما دقت در جزئیات دین و اهتمام به خداخواهی یکی از خصلت های شهید صفری تبار هست بطوری که همسر ایشان می فرمایند : ...یک روز روی موتور داشتیم می اومدیم خونه ما ، آقا کمیل یک سری از دخترهای بی حجاب رو توی خیابون دید . گفت خانم یک لحظه اجازه بده من برم بهشون بگم حجابشون رو بیشتر رعایت کنند .
من به آقا کمیل گفتم : میشه نری ؟ اگه بری و چیزی بگی و بلایی سرت بیارن چیکار کنم ؟ ایشون گفتن امر به معروف وظیفه همه ما مسلمون هاست . اگر همه ما بخواهیم این حرف رو بزنیم پس این وظیفه دینی چی میشه ؟
...

یکی دیگر از خصوصیات عجیب این شهید قرب ایشان به شهدا بویژه شهدای گمنام بوده است . همسرشون در این رابطه فرمودند : ...آقا کمیل هر وقت دلش می گرفت فیلمهای شهدا را می گذاشت و یواشکی گریه می کرد و طوری که من نبینم و وقتی می آمدم اشکهای خود را پاک می کرد و همیشه به من می گفت تو هم بشین نگاه کن و همیشه درباره شهادت با من حرف می زد و وقتی که من گریه ام می گرفت ایشونم بغض می کردند و از من معذرتخواهی می کردند.


آقا کمیل شور و هیجان و اشتیاق زیادی برای کارشون داشت. عاشق کارش بود و هیچوقت از کاری که تو سپاه می کرد خسته نمی شد . سیاست رفتاری و جدیتی که تو کارش داشت همیشه من را متعجب می کرد .
وقتی که باهم بودیم ایشون مدام شوخ و شاد و بازیگوش بودند . من بهش می گفتم تو محل کار هم همینطوری هستی؟ آقا کمیل می گفت نه بابا اونجا یه جور دیگه سعی میکنم رفتار کنم .
عموما بعید بود خودشون دنبال مرخصی گرفتن بگیرن و اکثر مواقع خود یگان خودشون بهش مرخصی می دادند .
هیچوقت از کارش زیاد پیشم صحبت نمی کرد هم برای رعایت مسائل امنیتی و هم اینکه نگرانش نشم البته بعد از شهادت ایشون تعاریف زیادی از ایشان و کارشون از همکارانشون شنیدم که بطور مثال : آقا کمیل توان جسمی بالایی در کارشان داشتند و همیشه در امور محوله جدی و مصمم بودند و عموما دوست داشت در کارهای حساس پیشگام باشه.


آقا مصطفی وقتی که مرخصی میگرفتند و به شهرستان میامدند اونقدر به کارشون علاقه داشتند که به محض اینکه از صابرین باهاشون تماس میگرفتند که :  که باید برگردی بلافاصله شال و کلاه میکردند و خودشون رو می رسوندند به یگان.
یادمه بعد از چند روز کار سخت به مرخصی اومدن و تازه 2 روز از مرخصی شون گذشته بود . گفتم دوتایی بریم مسافرت . رفتیم ولی تازه یک روز از سفرمون نگذشته بود که از یگان زنگ زدند که : باید سریع برگردی ! منم خیلی ناراحت شدم . ولی ایشون با حرفهاشون آرومم کردند و از سفر برگشتیم تا فردای اون روز برگردند تهران .
البته  اون سفر ، سفر آخر ما شد و  2 ماه بعدش هم آقا کمیل شهید شدند.


مصطفی همیشه نمازهایش اول وقت بود ؛ حتی اگر در بدترین موقعیت بود سریع خودشو به نماز اول وقت میرسوند و منو هم همیشه به نماز اول وقت ، خوندن قرآن و زیارت عاشورا تشویق می کرد .
این موضوع دیگه عادت شده بود برای ما و همیشه زیارت عاشورا میخوندیم
دعای دیگه ای که شهید در خوندش اصرار داشت دعای عهد بود و هر روز صبح این دعا رو  میخوندیم و ایشون برای دعای عهد چله بسته بودند .
یک اخلاق جالبی که شهید داشت این بود که هر کار خیر و ثوابی می کرد دوست داشت منو هم شریک کنه .

وقتی که نماز می خوند من غرق در تماشای مصطفی می شدم که چطوری در پیش خدا خودش را خوار و کوچک می کنه و با التماس و اندوه نماز می خوند .
همیشه احساس می کرد از شهدا عقب است و برای کارهای خدایی و رضای خدا در حال دویدن بود و آرزو داشت هر چه زودتر به شهدا برسه .
اسلام و قرآن و رهبر اونقدر براش مهم بود که یک روز بهم گفت خانم تو خیلی برام عزیز و ارزشمندی ولی اگه پاش برسه به خدا قسم تو رو برای قرآن و اسلام و رهبر قربانی می کنم.



یک شب که داشتیم باهم پیامک بازی میکردیم ، بین پیام دادن ها خوابم برد . در عالم رویا دیدم جنازه ای روی تابوتی قرار دارد و روی این جنازه را پارچه مشکی گذاشته اند ، فقط لبهای این جنازه مشخص بود ، پیش خودم می گفتم این لبها چقدر آشناست .
چند نفر از تشییع کنندگان جنازه را گرفتند که تشییع کنند ولی به جای لااله الا الله ، یا امیرالمومنین می گفتند و ناگهان آن جنازه هم با صدای بلند فریاد زد : یا علی ، یا علی !
أنقدر بلند و محکم می گفت یا علی که من با وحشت از خواب پریدم . دست و پایم از شدت ترس میلرزید و در اصطلاح گم کرده بودم !
گوشی را گرفتم که برای آقا کمیل زنگ بزنم دیدم ساعت چهار و نیم صبح است و گوشی آقا کمیل هم خاموش بود.

بعدها وقتی برای همکارای آقا کمیل خواب آن شب را تعریف کردم تعجب کردند و گفتند آقای جعفرخان اسم عملیات را گذاشته بود یا علی بن ابیطالب (ع) و شهید کمیل هم مدام همین مطالب رو قبل از شهادت می گفتند.

شب نوزدهم ماه مبارک رمضان دوتایی باهم به مسجد رفتیم تو مسیر برگشت آقا کمیل روی موتور به شوخی طوری که من متوجه نشم گفت این دفعه که رفتم دیگه بر نمی گردم و گفت تو هم همیشه مواظب خودت باش . من پشت موتور گریه ام گرفت و آقا کمیل گفت گریه که نمی کنی؟ من هم چیزی نگفتم و سکوت کردم .

یک شب قبل از اینکه آقا کمیل شهید بشه به من زنگ زده بود و داشتیم با هم صحبت می کردیم . به آقا کمیل گفتم یکشنبه میشه دو هفته ، هر دو هفته یه بار مرخصی می اومدی ، فردا میایی دیگه؟ آقا کمیل بغض کرد چون می دونست من از هیچ چیزی خبر نداشتم. نمی دونستم به عملیات شمالغرب رفته ، حین صحبت هاش صدای تیر می اومد ، بهش گفتم کمیل چه خبره؟ گفت بچه ها اومدن رزمایش... !   آقا کمیل گفت قطع می کنم دوباره زنگ می زنم ؛ بدجوری گریه شون گرفته بود. باز زنگ زد و گفت : معلوم نیست کی بیام . گفتم سه شنبه چطور؟ گفتن معلوم نیست. گفتم پنجشنبه چطور؟ گفتن پنجشنبه به احتمال خیلی زیاد میام!

کمیل راست گفت !
یکشنبه شهید شد
سه شنبه خبر شهادت ایشون رو آوردن
و پنجشنبه به بابل برگشت و تشییع و تدفینشون کردیم ... !



27 بهمن سال 89 ازدواج کردیم . اول عید بود که آقا کمیل اومده بودن دنبال من و رفتیم سر مزار سید میرزا. وقتی آقا کمیل سر خاک مادربزرگشون رفتن فاتحه بخونن ، دستم رو روی دو تا شیشه گذاشتم که داخل شیشه بندی رو نگاه کنم . دیدم آقا کمیل قدم قدم زنان اومدن پیشم ، گفتم کمیل اینجا چقدر قشنگه ، اینجا کجاست؟ ایشان به آرامی گفت اینجا مزار شهداست . و از پیشم رفتن داخل مزار شهدا . دیدم یک قبر خالی در مزار شهداست ، توی دلم گفتم چرا این مزار خالی است ـــ اینجا قرار بود مزار مادر شهیدی باشد که شهیدش گمنام بود ـــ شهید ناصر باباجانیان ـــ آقا کمیل را در آنجا دفن کردند ...

بعد از شهادت کمیل هم یک شب خوابی رو دیدم :
دیدم آقا کمیل اومد به خوابم و گفت آماده شو می خوام ببرمت جایی ، بهشون گفتم کجا؟ چیزی نگفتن . دیدم منو بردن سوریه ، دستم رو گذاشتن روی ضریح حضرت زینب (س) و گفت از خانم بخواه که آرومت کنن و بهت صبر بدن تا اینقدر بی قراری نکنی !
از خواب پریدم و چند روز بعد بهمون خبر دادن تمام خانواده های شهدای صابرین رو میبرن سوریه و بدین ترتیب به سفر سوریه رفتم و این خواب هم تعبیر شد!

در پایان باید عرض کنیم زندگی آقا کمیل دارای هزاران درس است البته اگر ما گوش باشیم و به این نکات ظریف دقت کنیم چنان که شاعر میگوید :
آوای خدا همیشه در گوش دل است  ****  کو دل که دهد گوش به آوای خدا !






 شادی روح همه شهدا صلوات محمدی بفرستید

اللهم صلی علی محمد و آل محمد


تهیه و تنظیم گروه فرهنگی نازعات

باتشکر از :

همسر محترم شهید صفری تبار
خانم خادمة الشهدا (شهیده)
برادر شاهد


ارسال شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 07:00 ق.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید محمد منتظر قائم , 


بسم رب الشهداء  و الصدیقین


ضمن سلام و عرض ادب خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

به مناسبت ولادت حضرت فاطمة زهرا (سلام الله علیها) هدیه ای قابل رو خدمتتون ارائه می کنیم . ضمن تبریک این روز خدمت همه شما عزیزان امیدواریم این متن نیز انشالله مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد.




در این پست مصاحبه ای را صورت دادیم با آقای علیزاده یکی از دوستان شهید منتظر قائم که خواندنش خالی از لطف نیست.

بفرمایید با این شهید از کی آشنا شدید؟:

... ( آشنایی اینجانب اویس علیزاده با شهید ایمان غلام نژاد (محمد منتظر قائم) برمیگرده به سفر زیارتیمون در مشهد مقدس که مصادف بود با سالروز شهادت امام رضا (در سال 1386) .
در حقیقت شهید منتظر قائم یکی از دوستان پسر عمویم بودند و در آن سال به لطف امام رضا (ع) از طرف هیئت قمر بنی هاشم(ع) روستای زرندین علیا که یکی از روستاهای شهرستان نکا است به مشهد رفتم .
(این هیئت هر سال به مدت 7 شبانه روز در شهادت امام رضا (ع) کاروانی را راهی مشهد مقدس می کند)

آن سال چون من کنکور داشتم مدت کمتری به همراه هیئت در مشهد ماندم ؛ یک شبی موقع نماز مغرب و عشاء وارد حسینیه هیئت شدم ، کم کم مشغول نماز بودیم که یک جوان رشید و خوش سیما با چهره ای نورانی وارد حسینیه شدند .


حقیقتش ظاهر ایشون باعث شده بود بنده تا چند لحظه محو تماشای چهره خوش سیمای ایشان (ایمان غلام نژاد) بشوم .
بعد از نماز از دوستان هیئتی پرسیدم این جوان کی بود ؟ بچه ها گفتند از دوستان حسین (پسر عمویم) است و امسال اولین سال است که وارد هیئت قمر بنی هاشم (ع) شده . بعد از نماز اتاق استراحتشون رو پیدا کردم و بعد از روبوسی و احوالپرسی با این شهید ولایتی و مومن آشنا شدم .

شهید منتظر قائم جوان بسیار خوش سیمایی بودند و ظاهری آراسته  و مومن داشتند . در روزهایی که باهم در مشهد بودیم حس غریبی بهم می گفت این جوان زمینی نیست و ایشان یکی از اولیای خداست ...

در این دو روزی که باهم بودید آیا نکته خاصی یا خاطره آموزنده ای دارید که برای ما بگید ؟

بله یه خاطره بسیار جالب از عدم دل بستگی ایشان به دنیا دارم :
یک بار وقتی می خواستیم به زیارت حضرت رضا (علیه السلام) برویم دیدم آقا ایمان عرق چین سبزی (کلاه سیدی) بر سرشون گذاشته اند ، همون ابتدا از در که بیرون اومدیم بهش گفتم (( میشه کلاه سبزتون رو بدید ؟ شک داشتم جواب مثبت بهم بدن ولی گفتن چشم ، برای شما ! و از سرشون برداشتن و به من دادن.
برایم جالب بود و به خودم گفتم : (ایول چه معرفتی داره تازه یه روزه با من آشنا شده اما کلاه شو داد به من ) ، این معرفت رو که دیدم کلاه رو بهش پس دادم .( که البته ای کاش پس نمی دادم و نگه می داشتم)

خاطره دیگری نیز از این شهید دارم که برمیگرده به سال 88 و فتنه اون روزها

درآن روزها جوانان بی ادعایی مانند شهید محمد منتظر قائم ، شبانه روز از شهر بحران دیده تهران دفاع کردند تا اینکه پرچم اسلام خواهی ملت ایران بر زمین نیفتد .
این جوان همیشه سرباز گوش به فرمان امام خامنه ای (دامه برکاته )بود ، همیشه و همه جا از ولایت دفاع میکرد و همیشه پشت سر ولایت مطلق فقیه امام خامنه ای قدم می گذاشت .

خاطره بسیار جالب عرض میکنم از این شهید در اغتشاشات 88 تهران :

حادثه دلگیر و بسیار غم انگیز 16 آذر 88 در دانشگاه تهران که در اون روز عکس امام خمینی (ره) رو آتش زدن و منافقین و مخالفان اسلام دست به اغتشاش بسیاری در شهر تهران زدن موجب شد تا فردای آن روز در دانشگاه تهران بسیجیان به آتش زدن عکس امام خمینی (ره) اعتراض کنن .
اینجانب هم بر اساس وظیفه اسلامیم حضور داشتم دراین بین نیروهای هم پشتیبانمون بودن . من چند وقت بود که از ایمان خبر نداشتم که ناگهان وسط نیروهای پشتیبانمون آقا ایمان رو دیدم . اول نشناختم و بعد از چند لحظه بجا آوردم تو همون احوال با هم روبوسی و احوال پرسی کردیم .
همزمان این جریان دوباره دانشجویان هوادار جنبش سبز در محوطه دانشگاه تهران دست به اغتشاش زدن . منم به همراه ایمان و چند نفر از دیگر بچه های بسیجی از خودمون و خانوم ها دفاع کردیم و آشوبگران را به سمت عقب فرستادیم .


البته یک خاطره دیگری هم با آقا ایمان دارم تو سال 88 :
میدان ونک نزدیک صدا و سیما هست و طرفداران جنبش سبز برای اغتشاش و حمله به آنجا و نا امن کردن رسانه ملی به خیابون های اونجا بویژه خیابان ولی عصر (عج) تهران آمده بودن ؛ یک شب که بنده به همراه یکی از گروهان های بسیج برای دفاع شهری به خیابان ها رفته بودیم ، داخل یکی از خیابانهای فرعی در میدان ونک به درگیری شدیدی برخورد کردیم و اغتشاش درآنجا به اوج خود رسیده بود در یکی از این فرعی ها ، اغتشاشگر ها مزاحم یک خانم چادری و بچه اش شدن و ماهم برای دفاع از آنها به آن خیابان رفتیم .
بعد از مدتی شروران جنبش سبز ما را محاصره کردند ، برای برگشتن ناامید شدیم . ناگهان شهید منتظر قائم با چند نفر دیگر آمدند و به آنها حمله کردند و ما را نجات دادند که اگر اینگونه نمیشد معلوم نبود چه اتفاقی برایمان می افتاد.

شهید ایمان غلام نژاد(محمد منتظر قائم) فدایی ولایت بود ، همیشه با خوش رویی روحیه جذب داشت و هر بدی رو با خوبی دفع می کردند همون جور که در آیه قرآن آمده :
قل لعبادی یقول التی هی احسن ان الشیطان ینزغ بینهم ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا
ایشون نیز در رفتارشون با اخلاق هی احسن(صحیح ترین رفتار) با دیگران رفتار می نمودند و با این روش همه رو به سمت خودشون و اخلاق خودشون میکشوندند.



شادی روح این شهید بزرگوار و همه شهدای اسلام صلوات



تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)

ارسال شده در یکشنبه 13 اسفند 1391 ساعت 12:06 ق.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید مجتبی بابایی زاده ,  شهید محمد منتظر قائم ,  شهید صمد امیدپور ,  شهید محمد غفاری , 

به نام خدای غدیر

در ابتدای آشنایی ام با شهدای عزیز صابرین یکی از دلایلی که برایم بسیار جالب بود و باعث شد بیشتر در مورد شهدای عزیز نسل سوم تحقیق کنم داشتن وصیت نامه های پر محتوایشان بود . در زمان هشت سال دفاع مقدس شاهد بودیم ایمان رزمندگان اسلام و
حضور پر رنگ رهبری و ولایت فقیه در میان مردم و وحدت آنان باعث پیروزی شد . در ماجرای 18 تیر سال 78 و فتنه سال 88 نیز شاهد بودیم که یکی از ستونهای حفظ اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران و ایمان هایمان پشتیبانی از ولایت فقیه است ، در سال 88 دیدیم چطور افرادی که اعتقادی به ولایت فقیه نداشتند در غربال فتنه الک شدند . در اکثر وصیت نامه های شهدای 8 سال دفاع مقدس اطاعت از ولی فقیه ذکر شده است ، جالب اینجاست که در وصیت نامه شهدای عزیزمان در سال 90 هم می بینیم این عزیزان به ما تذکر داده اند که این اصل مهم را به خاطر داشته باشیم .

در اینجا به بخشی از وصیت نامه چند نفر از شهدای عزیز صابرین در رابطه با ولایت فقیه اشاره مینمائیم :

شهید صمد امیدپور در وصیت نامه خود رمز پیروزی را پشتیبانی از ولایت فقیه می دانند :

همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا پیروزی همیشه در دستتان باشد .



شهید مجتبی بابایی زاده هم ثمره فراموشی ولایت را اسارت و ذلت می دانند :

خداوندا عمر من همزمان شد با شروع حکومت الهی و اسلامی از وقتی که خوب و بد را از هم تشخیص دادم تمام عشقم به این انقلاب بود در زمان حیات خمینی کبیر کودکی بیش نبودم. البته حسرت نمی خورم چون بعد از آن پیر بزرگ سایه ولی و امامی دیگر بر سر این ملت ماند خدایا خودت خوب می دانی که از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد که البته از شیعه اثنی عشری غیر از این مقبول نیست که البته خانواده ام بخصوص برادران بزرگترم در انتخاب این واقعیت بی تأثیر نبودند که انشاءالله هم من و هم آنان تا آخر عهد نشکنیم و ثابت قدم باشیم.


ملت عزیز ولایت و شهداء را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت می آورد. ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهرها را در پیش خود دارید و خودتان خوب می شناسید، که در ادعا خدا و پیامبر دارند ولی در ذلت هستند می دانید چرا؟ چون ولایت ندارند واقعا که مکمل بعثت جهاد بود و مکمل جهاد غدیر بود و اگر غدیر نبود بعثت هم نمی ماند. ای ملت آزاده به گوشه کنار خود نگاهی بیندازید ببینید چه خبر است. از آمریکا گرفته تا اروپا و آسیا و آفریقا جایگاه خود را ببنید که هر چه دارید از این انقلاب است. اهداف انقلاب را فراموش نکنید. ولایت را تنها نگذارید که اگر نبود مبارزه شهدا با هوای نفس آزادی بدست نمی آمد.

به مدیران و خدمتگزاران نظام می گویم نگاه خمینی و خامنه ای به راه شماست مبادا لحظه ای از یاد خدا و ملت غافل شویم. مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید. مبادا بین شما و خانواده شهداء فاصله ای بیفتد مبادا از آنهائی باشید که بخاطر عملتان در زمان ظهور جزء دشمنان حضرت حجت(عج) باشید. مبادا در خانه ای محکم و مستحکم زندگی کنید و در گوشه ای دیگر از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تندبادهای زندگی وجود داشته باشد و مبادا کم کاری شما دچار زجر و سختی شود که در این صورت وای بر شما باد و پیام آخر به کارگزاران و مدیران و مدیران نظام، نکند لحظه ای در ولایت شک کنید و حضرت امام خامنه ای را تنها بگذارید که هر چه داریم از ولایت است.

پدر و مادر و خانواده عزیزم انقلاب و ولایت را از یاد مبرید که انتظار خدا از شما بیشتراست چون شما خودتان صاحب این انقلاب هستید.




شهید محمد غفاری هم سعادت را در پیروی از ولایت فقیه می دانند :

راه ما چیزی جز پیروی از ولایت فقیه به حق نیست و چشم و گوش به فرمان ولایت فقیه باشید و پشتیبانی از آن کنید و گفته های مقام عظمای ولایت حضرت آیت ا... خامنه ای عزیز را با جان و دل گوش کنید و به آن عمل کنید که اگر در این راه قرار بگیرید و به حمد خدا سعادتمند و رو سفید خواهید بود و از تمامی ملت و مسئولین عزیز و بزرگوار می خواهم که در هر پستی و مقامی هستند حداکثر تلاش و سعی خود را برای پیشرفت این انقلاب و میهن عزیز انجام دهند و هرگز در کشور امام زمانی اجازه خطا و کج روی به منافقین و احزاب و گروههای بی ولایت را ندهند تا چراغ سبزی برای دشمنان داخلی و خارجی ما شود.

از برادرم و خواهرم خواستار پیروی از راه ولایت و اهل بیت می باشم.

انتظارم چنین است که سلاح به زمین افتاده ام را بردارید و همیشه از ولایت فقیه و کشور انقلاب اسلامی علیه باطل دفاع کنید.

دوستانم، من سلام شما را به شهداء خواهم رساند، و از ایثار و خودگذشتگی شماها برای آنها سخن خواهم گفت و به آنها میگویم که شما تعهد کرده اید، تا آخر قطره های خون خود چکیده بر سنگ فرش بیابان های حق علیه باطل است پیروی از اسلام و ولایت را ادامه خواهید داد.




و مطلبی در مورد شهید منتظر قائم :

محمد عاشق اهل‌بیت علیهم‌السلام بود. در درجه اول هم دلباخته مقام معظم رهبری بود. به شدت حضرت آقا را دوست داشت. زندگی‌اش بر مبنای عشق حضرت آقا پایه‌ریزی شده بود. چون معلومات و اطلاعات گسترده‌ای هم داشت، مرکز توجه حزب‌اللهی‌ها و متدینین شهرستان نکا بود. بچه‌ها هر کجا گیر می‌کردند و سوال بی‌جوابی برایشان می‌‌ماند، می‌رفتند سراغ محمد. او هم خیلی خوب و روشن و گویا جواب می‌داد.

مثلا در ماجراهای فتنه ۸۸، خیلی ذهن و فکر بچه‌ها پریشان و نگران اتفاقاتی که می‌افتاد، بود. سراغ محمد که می‌رفتند، محمد خیلی خونسرد و آرام همان تکیه کلام همیشگی‌اش را استفاده می‌کرد و می‌‌گفت: «فقط آقا» بعد اضافه می‌کرد :«ببینید حضرت آقا چه می‌فرمایند، همه اینها رفتنی‌اند، اونچه می‌مونه فقط ولایته، دل بسپارید به حضرت آقا...» با همین دو سه جمله آنچنان دل بچه‌ها را آرام و موقن می‌کرد که باور کردنی نبود...




شهید سید محمود موسوی در وصیت نامه خود به خانواده و مردم توصیه کردند برای امان بودن در سخت ترین شرایط ، فتنه های آخر الزمان پشت سر ولایت فقیه باشند:

همسر مهربانم!همیشه پشت سر رهبر قدم بردارید،چون سخنان رهبر بدون تردید حق است،پس بعد از من،همه هم و غم شما ولایت باشد. به دخترم بگوئید همواره در خط رهبری باشد و هیچگاه پشت ولایت را خالی نکند.

«کلامتان کلام رهبر باشد و از زبان او بشنوید، چون کلام و زبان رهبر،کلام وزبان آقا امام زمان(عج) است،پس همیشه حامی و پشتیبان رهبر باشید؛زیرا دل رهبر به شما خوش است و همواره برای سلامتی او دعا کنید.»

اگر می خواهید از فتنه آخرالزمان در امان باشید، فقط پشت سر ولایت فقیه باشید.




ایکاش ما هم مثل شهدا عاشق ولایت باشیم ....


تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)
ارسال شده در چهارشنبه 22 آذر 1391 ساعت 03:17 ق.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید علی پرورش , 

بسم رب النور

عرض سلام و ادب داریم خدمت خوانندگان محترم وبلاگ

مقدمه :

مطالبی رو امروز، در آستانه انتشار قسمت اول مطلب (وحدت به قیمت خون)خدمتتون عرض میکنیم که تامل بر روی این مطالب از نشانه های خردمندی است ...

در آموزه های دینی مان روایتی داریم از امیر المومنین امام علی (علیه السلام) که فرمودند :  «الفُرصَه تمُّر مرِّ السَحاب فانتَهِزوا فُرَصَ الخَیّر» (نهج‌البلاغه فیض، ص 1086)

یعنی :فرصت مانند ابر از افق زندگی می‌گذرد، مواقعی كه فرصت‌های خیری پیش می‌آید غنیمت بشمارید و از آن‌ها استفاده كنید.

این فرمایش امام علی (علیه السلام) بسیار عجیب و زیباست.

بسیاری از ما فرصتهای طلایی ای در زندگیمان داشتیم که به راحتی از دست دادیم ... و سالها افسوس این بی خردی خود را خوردیم.

اما ضرب المثلی هست که بیان میکند هرجا جلوی ضرر را بگیری منفعت است !

به زبان دیگر هر وقت از گناه یا غفلتی پشیمان شدیم و  امورمان را اصلاح کردیم پیروز میشویم ... !

شهید علی پرورش نیز در زندگی خود یک جایی غفلت کردند و چند سال حسرت خوردند . بطوری که در آن سالها علی آقا ، جان در بدن داشت ولی از روح خبری نبود ... !

به طوری که می گویند دو سال آخر زندگیشان آرامش درونی نداشتند...


بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم ××××××‌ چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

سعدی شیرازی (غزل 494)


میدانید آن اشتباه چه بود؟ . . .

در سال 88 شهید پرورش نیز همچون دیگر دوستان خود در معاونت اطلاعات یعنی شهید شفیع پور ، شهید زلفی و ... جهت بررسی و کمک به برقراری آرامش و اتحاد در زاهدان به این استان سفر کردند و بصورت تمام وقت جسم وجان و زندگی خودشون رو وقف این هدف بزرگ نمودند .


از چپ به راست: شهید شفیع پور ، شهید عربی ، شهید زلفی

در همان ایام نیز حزب کثیف پ.ک.ک و  گروهک تا ابد رذل پژاک تحرکاتی رو در منطقه غرب انجام دادند .

بنا به تدبیر لازم بود شخصی کار آزموده و آشنا به منطقه ، سفری به غرب داشته باشد و توان رزمی و عملیاتی پژاک را بررسی نماید.

بله عزیزان ... قرعه این فال به نام شهید پرورش درآمد.


----------------------------

همینجا نکته ای رو به نقل از یکی از علما عرض میکنم که توجه به آن ضروری هست :

توفیق و سلب آن دو بعد دارد و هر بعد نیز دو بعد :

یک بعد زمانی . دو بعد مکانی

بعد زمانی یعنی : در انجام عمل خوب توفیقی برای انسان ایجاد میشود یا در انجام آن عمل خوب ، سلب توفیق مانع انجام آن عمل خوب میشود که این یا به خواست پروردگار است یا به دلیل گناه .

و بعد مکانی که ارتباط با خداوند دارد یعنی توفیق انجام عمل خوبی از انسان به خواست خدا گرفته میشود و زمان دیگری به انسان داده میشود. و این مشیت خداوند است.

---------------------------------------------

در نتیجه آن تصمیم ، شهید علی پروش به منطقه غرب کشور سفر کردند و البته موقع خدا حافظی به شهیدان شفیع پور و زلفی گفتند که من زود میام ...



اما ... آه ...

تاریخ صبح روز یکشنبه 26 مهر 1388 حسرتی را به دل علی پرورش گذاشت که تا لحظه شهادت بر دلش بود در نتیجه این شهید در دو سال آخر بشدت از درون محزون بود و در تمامی عکسها مشاهده میشود لبخندش غمناک هست . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»


===================================

یاد پدر خانم شهید موسوی افتادم که میگفتند وقتی که خبر شهادت شهید موسوی را دادند محکم بر سر خودشون میزدند و میگفتند این بچه دو روزه نیومده سپاه شهید شد و من که 30 سال بیشتر از اون توی موقعیتهای خطرناک و مسئولیتهای فوق العاده سخت بودم زنده ام ... «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

=========================


و اما سالهای آخر شهید پرورش :

همسر شهید پرورش تعریف میکنند : هر وقت می خواستیم به خرم آباد برویم از قم ، اراک و بروجرد رد می شدیم اما تعطیلات عید 90 که می خواستیم به خرم آباد برویم ، نرسیده به اراک برتابلویی نوشته بود ازنا ! و علی آقا راه رو به آن طرف کج کردند و از اونجا رفتیم .

بهشون گفتم : چرا از این طرف میری ، گفتند راهش کوتاهتره و دست اندازهاش هم کمتر .

بعد از لحظه ای ادامه دادند و گفتند : سال 65 که بسیجی بودم و چهارده-پانزده سالم بود ، دو تا دوست صمیمی داشتم که با هم مثل داداش بودیم ...

این دوتا رفیق در فاصله 10 یا 11 روز شهید شدند .

یکی از اونها که بزرگتر بود و پسری داشت ولی دیگری مجرد بود. آدرس مزارشون رو گرفتم بریم یه سری بزنیم.


«برادر ع.م که این عکس را از شهید پرورش یک ماه قبل شهادتش گرفته بود به ایشون میگه : علی وایسا اگر شهید بشی عکس ازت کم داریما ...

وشهید پروش ایستاد تا ازش عکس بگیرن ... »

شهید پرورش که از سال 65 تا حالا خبر نداشت مزارشون کجا بود ، سر یک خیابون اصلی پیچید داخل جاده خاکی

خیلی از جاده اصلی دور شدیم . روستا متروکه شده بود . همه رفته بودن شهر . مزار شهدا رو پیدا کرد . سنگ مزار شهدا شکسته و داغون شده بود اما هنوز اسم شهدا مشخص بود . نشست سر مزار دوستاش و بسیار گریه کرد . «چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

تعطیلات تابستون 90 هم که سفر آخرش در این دنیا بود ، وقتی خواستیم به خرم آباد بریم دوباره سر مزار دوستاش رفت و نحوه شهادتشون رو برای ما تعریف کرد .

نزدیک روستا چند خانواده ای که ازشون مونده بود کنار خیابون اصلی خونه ساخته بودن . علی آقا گفتند برم از مغازه دار آدرس خانواده همون شهیدی که پسر داشت رو بپرسم و ببینم پسرش کاری داره براش انجام بدم.

 فروشنده گفت خانواده اش رفتن تهران ، اون موقع پسرش یه ساله بود و الان 25 سال از اون موقع میگذره ، الان احتمالا پسرش 26 سالشه .

متأسفانه خانواده اش رو پیدا نکردیم ...

این نکته از فرمایشات همسر صبور شهید پرورش جالب هست که این شهید آنقدر به شهدا عشق و علاقه داشت که اهمیت پیگیری پیدا کردن مزار رفیقش و کمک به خانواده برادرش رو 25 سال از خاطر نبرده بود !



==========================================

نکته ها ...

حال هوای بچه های صابرین امروزه همینگونه هست .«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»

خدایا ما از قافله این شهدا مبادا عقب بمونیم ...

«چون طفل دوان در پی گنجشک پریده ...»


برای شادی روح این شهید عزیز صلوات


تهیه و تنظیم : خادم الشهدا (شهیده)

 



تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |