تبلیغات
. - مطالب گروه کمال
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 10:00 ب.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید سید محمد حسین میردوستی , 

بانام خدا


برای مشاهده فیلم این برنامه روی تصویر کلیک نمائید
ارسال شده در چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 09:00 ب.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید یوسف فدائی نژاد , 

بانام خدا

با عرض سلام خدمت خوانندگان محترم سایت شهدای صابرین

     شهدا در جهاد نفس که مقدم تر بر جهاد اکبر است پیروز میدان معامله با خدا بودند ، آنها با توکل به ذات مقدس الهی ، توسل به اهل بیت (ع) و تلاش و کوشش به مقام عبودیت خدا رسیدند . مقام عبودیت ؛ و ما نویسندگان این مطالب چه می فهمیم از آن مقام؟
معامله با خدا تنها معامله ای در دنیاست که برنده اصلیش انسان است و خدا هم چنین میخواهد...!
از شهدا استدعا داریم واسطه ای بشوند بین ما و خدا ؛ شاید ما هم مثل شهدا رستگار شدیم.

در روزهای ابتدایی ماه مبارک رمضان قسمت دوم زندگی نامه شهید یوسف فدایی نژاد را برای شما همراهان عزیز بیان می کنیم و ان شاءالله خود ما نیز ادامه دهنده راهشان باشیم.


دعای خیر پدر و مادر ...

       توی این دوره زمونه که پدرها و مادر ها کم اهمیت شدن باید گفت : آقا یوسف چه در زمان حیات جسمانی و چه در رسیدن به آرزوی خودش یعنی شهادت ؛ همه این پیشرفت ها و درجات رو مدیون زحمات و دعاهای پدر و مادرشون بودند .
پدر و مادر شهید همواره و مصمم تلاش می کردند محیط خوبی رو برای آقا یوسف و بقیه ی بچه هاشون فراهم کنن و البته نتیجه زحماتشون رو هم گرفتن .
     مادرشهید خیلی زحمت کشیدند و از همون دوران بچگی سعی می کردند قرآن خوندن رو به همه بچه ها یاد بدن ولی شهید فدائی نژاد از همان دورانی کودکی خیلی پیگیرتر بود ...
     شهید فدائی نژاد وقتی از ماموریت برمی گشتن خونه از جلو در به پدرشون میگفتن سلام پدر شهید. شهید خیلی به دست بوسی پدر و مادر میرفت. مادر و پدر از این کار ناراحت میشدن. بهش میگفتن تو یه قاری قرآن هستی. میگفت: همون قرآن بهم دستور داده که به شما احترام بگذارم. بعد از هر عملیاتی زنگ کوتاهی به خانواده میزد.

       شهید یوسف فدائی نژاد تو یکی از عملیات ها شرکت نکرده بود به خاطر روز مادر که اومده بود خونه وقتی بعد از اون عملیات خبر شهادت دوستاشو بهش رسوندن خیلی ناراحت شد و می گفت که دیگه موقعیت شهادت برام پیش نمیاد. اما دعای خیر پدر و مادر او رو به قافله شهادت رسوند.



     همینجا باید مطلبی رو در مورد کسانی که دوست دارن وارد یگان صابرین بشن عرض می کنیم : همین شهید فدایی نژاد یکی از بهترین الگوهاست ؛ دعای خیر مادر و پدر بود که یوسف رو به اینجا رسوند و کسی که اسرار برای پاسدار شدن یا ورود به صابرین داره باید تلاش کنه به هر نحوی هست دل مادر و پدرش رو بدست بیاره تا دعای خیر ایشون باعث باز شدن درهای بسته براش بشه...


حلال و حرام !
 
    خاطره ای رو برادر شهید تعریف می کنند در مورد توجه شدید آقا یوسف به حلال و حرام:
کم سن که بودیم همیشه باهم اینور اونور میرفتیم ، حتی یکبار هم یادم نمیاد که از مسیری بریم و آقا یوسف از درخت های خونه ی همسایه ها که میوه هاشون به سمت حاشیه کوچه و خیابون متمایل شده باشه ؛ حتی یک دونه انگور یا یه دونه پرتقال هم چیده باشه.
    بعضی وقتها من دنبال بچه های کوچه میدویدم و می گفتم : آخ جون بریم میوه بخوریم ولی ایشون جلومونو می گرفت و بهم می گفت: وایسا عزیز ، داداش جون نگاه کن ! اینا مال مردمه ... تو میدونی این آقا راضی هست یا نه؟ . . .
خیلی هم مودبانه و مثل یک مرد باهام صحبت میکرد با این که سن کمی داشت.
می گفت کار خوبی نیست حرامه، حرام میدونی یعنی چی؟ یعنی اون آقا راضی نیست و خدا هم به همین دلیل راضی نیست!
این اخلاق یوسف هم البته حاصل زحماتی بود که پدر و مادر برای ایشون کشیده بودن.


تقرّب به مقام عبودیت ...

    برخی خصلت ها رو شهید فدائی نژاد برای قرب الی الله توی زندگیشون عملی کردن که بیان آن برای ما درس آموز هست .
اول اینکه آقا یوسف با این که به سن بلوغ نرسیده بود همواره تلاش می کرد غسل جمعه اش ترک نشود، با این که امکاناتی مثل آبگرمکن نداشتیم ، غسل جمعه رو حتماً انجام میداد و تلاش می کرد بر اساس روایت معصوم (کسی که 40 جمعه غسل جمعه را انجام دهد ، بعد از مرگ بدنش پوسیده نمی شود) عمل کند.

دوماً ایشون همیشه دائم الوضو بودن و حتی از جهت احتیاط قبل از هر کاری وضوی مجدد می گرفتند.

سوم اینکه قبل از سفر و زیارت همیشه غسل می کرد و در کنار هر غسلی ، غسل شهادت رو هم انجام میدادند.

چهارماً شهید بعد از نماز صبح همیشه زیارت عاشورا و سوره یاسین رو میخوند.


پنجم این نکته که همیشه دائما صلوات میفرستاد . و وقتی تنها بود به سجده میرفت و با تسبیح هزار دونه صلوات میفرستاد. حتی توی هوای گرم و پر دم شمال با عبا تا خود صبح صلوات میفرستاد. همیشه سعی داشت با نفسش مجادله کنه. تو همه جای زندگیش اکثرا نوشته صلوات. صلوات رو سر لوحه همه کاراش قرار داده بود.

ششم اینکه بر اساس زندگی پیامبر عمل می کرد و همیشه صورتش با تبسم یا لبخند همراه بود.

    شهید همیشه از مادرش درخواست دعای ویژه داشت و می گفت : مادر برام دو تا دعا بکن : یکی این که چشمهام پاک باشه و آقا امام زمان (عج) رو ببینم و دوم هم اینکه شهادت رو خدا نصیبم کنه ...

     نتیجه متخلق شدن به خلق احسن و الهی هم این بود که خدا یوسف خودش رو بار دیگر برای ماموریت مهمی انتخاب کرد ! برادر شهید (جواد آقا) از بدو ورود آقا یوسف به یگان صابرین خیلی تلاش کرد تا برای اینکه آقا یوسف از مادر و پدر دور نباشه به سپاه گیلان بیاد ولی هر چه کرد نشد !


     در همین موضوع اتفاق عجیب دیگر هم این بود که دو نفر دیگه انتقالیشون جور شد ولی انتقالی شهید فدایی نژاد مدام به مشکل می خورد ؛ شهید فدایی هم به برادرشون گفتند : حتما خیری هست توی موندنم ! من چه میدونم حکمت خدا چیه؟ با این حال حتی اگه جور بشه بیام گیلان هم نمیام!
انگار بهشون الهام شده بود که آخر این راه رسیدن به آرزویش یعنی شهادت است!!!

     آقا یوسف به تحصیل درس حوزه علمیه هم علاقه بسیاری داشت و اینگونه شد که دیگه یک پاش تهران بود و یکپاش قم ، ایشون بصورت پاره وقت به حوزه می رفت و درس حوزه میخوند و اکثراً پنج شنبه و جمعه ها قم بود.


اُنس با امام زاده ابراهیم (ع)

    پدر شهید می فرمودند: یوسف شبها تا صبح
میرفت امامزاده ابراهیم (ع) سراوان درد و دل می کرد.
 ذکر می گفت.

با اونجا انسی پیدا کرده بود ...

    مادر شهید هم می فرمودند: چند باری که با هم رفتیم امام زاده ابراهیم (ع) تو قطعه گلزار شهدا که وارد میشدیم یوسف بهم میگفت: مادر من با این شهدا دوست شدم. اینها دوستان من هستن.
لطفاً من رو هم اینجا خاکسپاری کنید!
حتی جای مزارش رو هم بهم نشون داده بود  !!!
    برادر شهید هم میگفت: وقتی با هم میرفتیم مزار شهدای امام زاده دستش رو میذاشت روی سینش و زیارت رو که میخوند ، با اون یکی دستش جایی رو بهم نشون میداد ! جای خودش رو !  و به اون سمت سلام می داد !



روحیه بالا
... یوسف زهرا (س)

 
      یه خاطره جالب از شهید اینکه شهید فدایی توی پیاده روی ها بیسیم رو می گرفت و وقتی که نیازی به ارتباطات رادیویی نبود دستشو روی شاسی نگه میداشت و می گفت: ...آقا خط دیگه اشغاله و خطو به کسی نمیدم ! و شروع میکرد به مداحی ...
البته بچه ها هم همراهی میکردن و اکثرا می گفتن یوسف مثل بمب روحیه بود بین ما  . همکارای شهید میگفتن : یوسف بعضی مواقع روزی یک ساعت برای ما روضه حضرت زهرا (س) میخوند و همین شد که بچه ها این اواخر به شهید فدائی نژاد می گفتن یوسف زهرا!


و چه اسم با مسمایی بود !
 
هم با مسما هم مرتبط !


چندین نفر از همکاران شهید فدائی نژاد هم این مطلب عجیب رو مطرح کردند ! اونا گفتند :

    یه شب قبل شهادت یوسف ما توی آسایشگاه نشسته بودیم . شهید خواب بود ، از خواب بیدار شد و گفت : بچه ها فردا توی سنگر یک گلوله میاد که فقط با من کار داره!
ما خندیدیم و اگه دوروغ نگیم یکم شهیدو مسخره کردیم!
اما شهید خیلی جدّی گفت : فردا یک خمپاره میاد تو سنگر و بین شما فقط من شهید میشم!
   ما با حالتی ناباورانه یکم سربه سرش گذاشتم و گفتیم : باز تو هوایی شدی؟ ولی شهید باز جدی و محکم گفت : کسی اگه دوست داره از این دنیا بره فردا کنار من بشینه ...!


    روز فرداش همه چیز عادی بود ! ما تیر میزدیم ! پژاک تیر میزد ! همه چیز مثل همیشه بود که صدای خمپاره ای که از صبح بصورت نامنظم میزد به نزدیکی یکی از سنگرا خورد ....
ناگهان یکی داد زد !
امدادگر ! امدادگر ! برانکارد ! برانکارد بیارید !
...
تاگفتن یوسف شهید شده ! نشستیم رو زمین و ناباورانه به سرمون زدیم! راست گفته بود! وااااای خدایا! ....
....

وقتی شهید فدائی نژاد شهید شد بچه ها دیدن بدنش از ناحیه چپ بشدت آسیب دیده .

 سر و    صورتو     گردنو      بازو   ...     یازهرا (سلام الله علیها)
 
آقا یوسف بعد از برخورد ترکش های خمپاره کنار سنگر افتاد و ازش بشدت داشت خون می رفت .
ایشون رو  روی برانکارد گذاشتن و
تو همون حال در نفس آخر  3 بار گفت یازهرا یازهرا یازهرا .. _______


واین بود که اسم پر مسمای یوسف زهرا (س) زیبنده یوسف فدائی نژاد شد.
یوسفی که فدایی رهبرش بود.

و البته این حق آقا یوسف بود...

=====================

شادی روح همه شهدا صلوات


تهیه و تنظیم: گروه کمال

 


برچسب ها : صابرین ,  یگان صابرین ,  شهید فدائی نژاد ,  یوسف زهرا , 
ارسال شده در سه شنبه 18 خرداد 1395 ساعت 12:06 ق.ظ توسط گروه کمال


بانام خدا
 
پوستر طراحی شده از تمام شهدای یگان ویژه صابرین
 

 
شهادت افتخار ماست و بر اساس فرموده ی امام خمینی (ره) :
ملتی که شهادت دارد ، اسارت ندارد !
شادی روح همه شهدای اسلام بویژه شهدای یگان ویژه صابرین

صلوات
ارسال شده در یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت 01:52 ب.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید روح الله نوزاد , 

بانام خدا

متاسفانه باخبر شدیم پدر شهید روح الله نوزاد دو ماه پیش یعنی دوازدهم بهمن 1394 به رحمت خدا پیوستند.








روحشان قرین رحمت الهی

لطفا جهت شادی روح مطهر شهید روح الله نوزاد، پدر بزرگوارشان و عموی شهیدشان محمد نوزاد فاتحه ای همراه با صلوات قرائت بفرمایید
ارسال شده در چهارشنبه 12 اسفند 1394 ساعت 10:56 ق.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید علی بریهی , 

به نام خدای شهیدان

برای گفتن از خاطرات یک فرد که چند سال در کنار او زندگی را گذرانده ای چند صفحه کم است باید چند ساعت و چند ماه وقت گذاشت. صحبت از برادر شهیدم علی بریهی نیز اینگونه است و با همه وجود حق مطلب ادا نمی شود.

برادرم مانند قطره ای در اقیانوس خوبی ها بود و متاسفانه مانند بسیاری از انسان های خوب و گمنام روزگار با اینکه در کنارش بودیم او را نشناختیم و از میان ما غریبانه سفر کرد. برای همه ما کاملا مشخص بود که علی در مقابل بسیاری از آدم های اطرافمان ویژگی های خاص و متفاوتی دارد.

از خصوصیات بارز علی این بود که هیچ کبر و غروری در وجودش نبود. ساده بودنش جالب بود ؛ ساده می پوشید ، ساده صحبت میکرد و اهل ریا و خودنمایی نبود.
موقع صحبت با پدر و مادر و بقیه اعضای خانواده با فروتنی صحبت میکرد و همیشه موقعی که میخواست حرفی بزنه سرش پایین بود.
از قسم خوردن ناراحت میشد و هیچ وقت برای هیچ کار درست یا غلطی قسم نمیخورد.

علی همیشه کمک کردن به دیگران را دوست داشت، خیلی به فقرا کمک میکرد و به فکر آنها بود. کوچکترین توجهی به مال دنیا نداشت. گاهی پیش می آمد برای خودش وسیله ای می خرید و اگر کسی قیمت آن را می پرسید بدون اینکه لحظه ای فکر کند که آن وسیله را تازه خریده است آن را به شخص سوال کننده هدیه میداد. برادرم اگر به کسی قرض میداد هیچ وقت خودش نمی رفت که قرضش را پس بگیرد و اگر کسی می آمد به او میگفت این مبلغی را که از تو قرض گرفته ام بگیر انکار میکرد و میگفت : کدام پول؟

نکته ای که در مورد برادرم علی باید بگویم این است که بی نهایت عاشق حضرت زهرا سلام الله علیها بود به همین خاطر او را عبدالزهرا صدا می کردند. البته اسم واقعی شهید بریهی نیز عبدالزهرا بوده اما بنا بر سلیقه شخصی شناسنامه ی المثنی گرفت که اونجا اسمشو گذاشت علی. خانواده اش او را با نام عبدالزهرا میشناختند.
دوست شهید نیز می گفتند برای تغییر نام شاهد می خواستند که ایشان همراه شهید بریهی به ثبت احوال رفتند.

از دیگر ویژگی های خاص علی علاقه او به مسجد بود این علاقه فراتر از حد تصورات من و شماست. در مسجد محل ( مسجد حضرت ابوالفضل (ع) ) عضوی فعال و خستگی ناپذیر بود و به کارهای مرتبط با مسجد خیلی اهمیت میداد. حتی از تهران که برای مرخصی می آمد از آنجا با خود گل های زیبا و خوشبو برای مسجد می آورد. یادم هست در آخرین شب مرخصی اش مشغول رنگ زدن درب ورودی مسجد بود ، این آخرین فعالیت به جا مانده از علی برای مسجد بود. حتی وصیت علی هم برای مسجد روستا بود، طوریکه بعد از شهادتش با کمک خیرین روستا، مسجد از نو بازسازی کامل شد.

روز 7 اسفند که برای رأی گیری به مسجد رفته بودیم بسیاری از عکس های برادر شهیدم آنجا بود. مردم روستا بخاطر پاکی و صداقت برادر شهیدم همواره یاد او را گرامی میدارند.

علی قرائت نمازهایش را با شکیبایی بسیار زیادی انجام میداد و برای خواندن نمازش خیلی تمرکز میکرد. آن چنان در نماز غرق بود که گاهی اشک از چشمانش جاری میشد. تا زمان شهادتش هیچ نمازی از او قضا نشده بود ، علاوه بر خواندن نمازهای واجب به خواندن قران و نماز شب نیز می پرداخت. هیچ وقت با شکم سیر نماز نمیخواند.

آنقدر با ادب بود که حتی در کنار سفره مانند جلوس در نماز می نشست.

به جز دو نفر از دوستان صمیمی علی دیگر کسی نمی دانست که علی در یگان ویژه صابرین مشغول فعالیت است ، فقط در این حد می دانستیم که او در دانشکده افسری تهران تحصیل میکند. ما حتی نمی دانستیم علی سه درجه نظامی دارد.

وقتی به منزل می آمد از او می پرسیدیم که چرا لاغر شدی در جوابمون می گفت : درس هایم زیاد است و هر روز امتحان دارم بخاطر همین است که لاغر شده ام. زمان مرخصی هایش که به خانه می آمد بدون هیچ سر و صدایی وارد منزل میشد و بدون پتو و بالش میخوابید تا مبادا کسی از صدای آمدنش بیدار شود. سحر نزدیک اذان به روستا می رسید. به کسی زنگ نمیزد که با ماشین دنبالش برویم. خودش با پای پیاده می آمد و وقتی ما ناراحت می شدیم که چرا به ما خبر نمیدی تا دنبالت بیاییم، می گفت: نمی خواهم مزاحم کسی و باعث اذیت دیگران بشوم . حتی گاهی که به منزل می رسید و کلید همراهش نبود در نمیزد از روی دیوار وارد خانه میشد میگفت  : نمیخوام خدای ناکرده مزاحم پدرمادر بشوم.

از من و خواهرهایم طریقه درست کردن غذاهایی مانند ماکارونی و املت و ... را می پرسید و در محل کار برای دوستانش درست می کرد.

وقتی شهید شد و رئیسش منزل ما آمده بود لباس مادرم را بوسیدند و گفتند این چه پسری بود که شما تربیت کرده بودید، او پسری بسیار سر به زیر و مؤدب بود تا آنجا که دوستانش برای خواندن نماز به او اقتدا می کردند!

خانواده ما بسیار بسیار  ولایی هستند و جانمان را فدای رهبر عزیزمان میکنیم. حتی فیلمی از صحبت شهید هست که تأکید شدید و ویژه به پیروی از مقام معظم رهبری به مردم می دادند.

ان شاء الله رهروان واقعی این شهدا باشیم ...

با سپاس از خانواده محترم شهید بریهی

خانم گمنام صابر

و  خانم خاتمی


شادی روح مطهر شهدای یگان ویژه صابرین صلوات

             



تعداد صفحات : 26

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |