تبلیغات
. - کمیل صفری تبار ، و وماأدریک ماکمیل صفری تبار !
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در چهارشنبه 13 شهریور 1392 ساعت 01:16 ق.ظ توسط خادمة الشهدا (شهیده)

موضوع : شهید مصطفی صفری تبار , 

بسم رب الشهداء والصدیقین

ضمن عرض سلام و ادب خدمت خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین
به مناسبت دومین سالگرد شهادت شهدای عزیز صابرین در سیزدهم شهریور ماه
، مصاحبه ای را انجام دادیم با چند نفر از دوستان و هم محلی های شهید کمیل صفری تبار که امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

همانطور که تا کنون در مورد شهدای صابرین برایتان تعریف نمودیم هر کدام از این عزیزان هم چون گلی بودند که در عطر و رنگ رویشان با هم متفاوت بودند و در زندگی خود هر کدام مسیری رو برای رسیدن به پروردگار انتخاب نمودند و در بندگی نیز از هم پیشی میگرفتند.

قال الله تعالی : .... فاستبقوا الخیرات إلى الله ...




شهید صفری تبار هم گلی بودند که شکل بندگی ایشان بسیار آموزنده است و البته اگر تنها یکی از خصلتهای این شهید رو الگوی زندگیمان قرار بدهیم ، قطعا عاقبت بخیر خواهیم شد.
دوستان شهید در مورد یکی از خصلت های خاص مصطفی چنین میگویند که : ( ... کمیل به مزار شهدا علاقه عجیبی داشت !
وقتی وارد مزار شهدا میشد انگار حضور جسمی آن شهدای زنده را درک میکرد ، این مطلب بین بسیجیای محل ما جا افتاده ، پاتوق اکثر بچه ها مزار شهداست ، با شهادت آقا کمیل بیشتر هم شده... ولی با این حال شهید صفری تبار در گلزار شهدا جور دیگری میچرخید ، انگار حاجتی داشت و انگار که دنبال گمشده ای میگشت!
او همیشه به مزار شهدا با حسرت به نگاه میکرد ... این را در فیلمهای کنونی شهید نیز میتوان دید ...)

[http://www.aparat.com/v/rsiB4]



یک باری که منزلشون بودم ، (تقریبا 4 الی 5 سال قبل از شهادت مصطفی) ، عکسهای راهیان نورش رو بهم نشون داد  ، بقدری اون شب به حالش غبطه خوردم که حد نداشت ، و البته نمیدونستم که ایشون هم روزی شهید میشه ، ولی وقتی اون عکسا رو میدیدم حس میکردم که درست مثل شهدا عکس انداخته اگر دقت کنید عکس شهدا یک روح خاصی داره ، درست مثل فیلمهای شهدا که بعد شهادتشون پخش میشه ، الان میفهمم چرا اون شب دلم کلی سوخت.
حسی داشت مثل یه جور حسرت ، یه جور غبطه ، کمیل دونه دونه عکسا رو بهم نشون میداد ، انگار دلش میخواست همون لحظه جزو شهدا اسمشو بنویسن... خیلی به شهدا دل بسته بود !

ایشان گاهی با دوستاش پای پیاده به امامزاده روستای بغلی میرفتن ، روستای لنگور ، امام زاده محسن (علیه السلام)
محیطهای مذهبی رو دوست داشت . از یکی از دوستانشون نقل شده که ایشون چند شبی رو در حوزه علمیه قریه کوهستان بهشهر گذرانده بودن ، صفای معنوی اونجا خیلی براش جالب بود چون تا مدتها عکس آیت الله العظمی کوهستانی رو در اتاق کارشون زده بودن.

دوست شهید صفری تبار فرمودند : به نظر من رمز موفقیت آقا کمیل این بود که نذاشت آلوده دنیا بشه.
دل بسته نشده بود . حتی ازدواج هم مانع خدایی بودنش نشد !
مثل جوونای دیگه هم شاید آزمون و خطا داشت ، شاید در تله شیطان می افتاد ولی سریعا باز میگشت.... لحظه ای اجازه نمیداد بین خودش و خدایش فاصله ای ایجاد شود !

باز آی باز آی هرآنچه هستی باز آی ... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی                             
                این درگه ما درگه نومیدی (نا امیدی) نیست ... صدبار (هزاربار) اگر توبه شکستی باز آی

 همیشه تلاش میکرد غیر خدا تو دلش جولان نده ...
در رفتارش هم خیلی مودب و محجوب بود و سعیش این بود که کار خوبش رو مخفی نگه داره. از ریا فراری بود!
همیشه دوست داشت خودشو تو مسایل دینی جلو بکشه ، به هر روحانی ای که میرسید همش از دین سئوال میکرد ، از احکام
دوست داشت وظیفشو بدونه که مثلا تو فلان چیز چطور باید عمل کنه که حرامی مرتکب نشه.
بارها خودش رو میزان میکرد که نکنه از خدا دور شده باشه.


شهید صفری تبار از موفقیت های دیگرش این بود که در نوجوانی در جلسات بسیج و کلاسهای معرفتی و اعتقادی که در منطقه حیدر کلا تشکیل میشد حضور مداوم داشت ،  کلاسهای خوبی داشتن ،  گاهی هم برای حل سئوالات در مسابقه ها شرکت میکردند.
و البته باید به خانواده این شهید تبریک گفت که محیط مناسبی برای ایشون تهیه کرده بودن...
وقتی کسی به جوانی میرسه ، قلب جوان خالیه از هر بدی ، بذر خوب که کاشته بشه ، چون قلب فطرتا گرایش به خدا داره قلب جوان خدایی میشه.

از خصلت های دیگر ایشون سریع البکاء (گریه) بودنش بود ...
بعضی مواقع پیش دوستان و خانواده شان وقتی از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و حضرت رقیه (سلام الله علیها) صحبت میکردند .....   همین جور اشک از چشمانش میریخت... دیگه خجالت نمکشید ... البته پیش دوستای صمیمیش.
البته معمولا نمیذاشت کسی از حالاتش خبر دار بشه ؛ عرض کردم اهل ریا نبود!

اینها  به اصطلاح خاطراتی برای شناختن بیشتر این شهید بود که بیان شد و البته شهیدان را شهیدان و خدای شهیدان میشناسند...! و افسوس که ما از اینان بی خبریم !

شاید توی وبلاگ شهیدان کسی از شما سوال پرسیده باشد و یا بپرسند که ایشون چرا شهید شد !
به نظر حقیر این خواست خودشون بود از خدا ! دلش برای شهادت پر میکشید
برخی ها هنوز شهید نشده شهید میشوند و روحشان در بدنشان جایی ندارد و منتظر بهانه ای میگردند!
و چون خواست رسید و خواست ! و البته ( اگر واقعا از ته قلب ) خواستن ، توانستن است !
 ما ها ایرادمون اینه نمیخواهیم....اگه بخواهیم و اگر واقعا بخواهیم شهید هم میشویم...

موقع خداحافظی ها حرفش مدام التماس دعای شهادت بود ،  کمیل آرام آرام سرعت گرفت در وادی عشق و معرفت الهی و ملکوتی شد !


ـــ شما چند سال با این شهید دوست بودید ؟  

* دوستی ما بیشتر از جنبه هم محلی بودنمان بود.
البته روابط اجتماعی آقا کمیل هم خیلی خوب بود. ایشون خیلی زود جوش میخوردند
یه بار با ایشون رفته بودیم برای رأی دادن ، اونجا یه پاسدار سپاهی رو میبینه که مسئول برگزاری و نگهبانی از مکان اخذ آراء بوده ، چون او لباس سپاه تنشون بود ، خیلی زود با ایشون عیاق و دوست شد و چند تائی عکس هم گرفتند....
و جالب اینکه بعد شهادتشون فهمیدم که این رفاقتشون هنوزم ادامه داشته و اون برادر سپاهی با چشمان اشکبار به منزل اقا کمیل میاد و در حیرت میمونه که حکایت آشنائی اش با این شهید به کجا ختم شد ، عکسهاشون هم موجوده.

* پدر
شهید کمیل یک دامداری کوچیک در حاشیه روستا داشتن ،  شبها آقا کمیل به بهانه ورزش میومدن به مزار شهدا و نماز شب میخوندن....کنار شهدا.. با شهدا.... آه ه ه ه !

ـــــ پدرشون هم می دونستن ؟

ایشون یک شب مصطفی رو تعقیب میکنن که این موقع شب او کجا میره...
میبینن که بله به مزار شهدا رفته و مشغول نمازشب شد . پدرشون هم البته به روی ایشون نیاوردند ولی همون زمون ها فهمیدند عاقبت این بچه شهادته ! ....
اقا کمیل بدن خیلی قوی ای نداشت ، این بدن رو عشق شهادت به شهادت میکشوند ...
اگر این خاطرات رو از خانوادش بگیرین بهتر توضیح میدن ، که چقدر تو خونه تمرین میکرد....

ـــــ کمیل می دونست شهید میشه ؟

بله.....انگار یقین داشت و برای اون روز همیشه لحظه شماری میکردند ....

شهید یک دوست صمیمی داشت ، که ایشون به مراسم تشییع نرسیدن... ، ایشون رو شب سوم یا هفتم در مزار شهدا زیارت کردم ،  شب سالگرد شهدای بیشه سر ، 32 شهید ،
این بنده خدا ضمن گریه فراوان خاطره ای رو از یک جر و بحث شوخی گونه و دوستانه نقل میکنه که ایشون با اقا کمیل یک مجادله دوستانه ای میکنه ، آقا کمیل میگه که من سی و سومین شهید محل هستم ، ایشون میگه نه من سی و سومی هستم ،  اصلا کمیل قبول نمیکنه... میگه نه من هستم اینو بزودی میبینی !

 ـــــ اون آقا هم پاسدار بودند؟
بله . خلاصه هم این جریان میگذره ، و در فاصله زمانی خیلی خیلی زود خبر شهادت آقا کمیل رو بهش میرسونن ...

شهید به طلاب ارادت خاصی داشت ، مدتی هم در فکر اومدن به حوزه بودن تا درس دین بخوانند و راه خدایی شدن را دریابند ....
اما اگر طلبه ای صد سال عبادت میکنه تا به مقام عبد برسد این شهید یک شبه ره صد ساله رفت ... و  افسوس و صد افسوس که ما زنده ایم و پر پر شدن دوستانمان را میبینیم و درس نمیگیریم !



و اما امروزه پرچم ایران مزار ایشون مدام پر شده از دلنوشته هایی که نوشته شده : التماس دعای شهادت !
خانواده شهید هر بار پرچم را عوض مینمایند چند روز بعد باز هم پرچم پر میشود از این التماس ها ! و البته این پیامی هست به آمریکا و اسرائیل که بسیارند کسانی که آروزیشان پرنمودن جای شهدای صابرین و پیوستن به آنهاست و هرباری که دشمن احمق ما تهدید جنگ میکند این جوانان خوشحال تر میشوند چون قرار است به مولایشان حسین ابن علی (علیه السلام) برسند و چه شیرینی ای در این زندگی پوچ و توخالی بهتر از این !
ان شاء الله شما موفق باشید و همه خوانندگان وبلاگ شهدای صابرین نیز با این شهدا محشور باشند .

موفق باشید



گروه کمال
=================================
تهیه و تنظیم :
خادمة الشهدا (شهیده)
برادر شاهد
مدیر گروه


نمایش نظرات 1 تا 30