تبلیغات
. - عالم ، دلیر ، نترس ، عارف و عاشق !

عالم ، دلیر ، نترس ، عارف و عاشق !

به نام خدا

سلام عرض می کنیم خدمت شما خوانندگان محترم وبلاگ شهیدان صابرین

ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق (علیه السلام) امروز می خواهیم از شهیدی برایتان بگوییم که سخن کمی در موردشون بیان شده در حالی که سخن در رابطه با این شهید بسیار است.

حادثه شهادت شهدای صابرین به قدری سنگین بوده که نمی توان به همه شهدا رسید.
چند روز پیش خدمت روحانی بزرگواری در یگان صابرین بودیم و در مورد موضوعی می خواستم مطالبی خدمتشون مطرح کنیم . از طرفی در دل خود ناراحتی هایی داشتیم از مظلومیت این شهدا ، لیکن متوجه شدیم که آن روحانی جلیل المقام از بعد از شهادت شهدای صابرین تا کنون جسم ، جان ، مال و توان خودشون رو برای این شهدای بزرگوار گذاشتند و در این راه یک تنه تمام بارها را بر دوش گرفتند به نحوی که فعالیت های ما در وبلاگ شهدای یگان صابرین ذره ای از خدمات ایشان هم محسوب نمی شود.
خدا به ایشان صبر زینبی (س) و همت ابوالفضلی (ع) تفضل عنایت فرماید.

خوانندگان محترم وبلاگ!
عظمت این شهیدان کم نیست و اگر چندین سال هم در موردشان مطالبی بیان نمائیم ، بعید است بتوانیم گوشه ای از زندگی این شهدای بزرگ رو بیان نمائیم.

یکی از شهدایی که هر مقدار از ایشان مطلبی بیان نمائیم باز هم نمیتوانیم ادعا کنیم که در مورد ایشان مطلبی تهیه نمودیم ، شهید حسین رضایی می باشند.
 

شهید رضایی به گونه ای زندگی نموده اند که اگر با دقت به زندگی ایشون نپردازیم و مرور ننمائیم ، بعید است از ظاهر عملکرد شهید رضایی بتوانیم به این نتیجه گیری برسیم که او فرد خاصی بوده ؛ همانگونه که برخی از همکارانشان هم می گویند (... شهید رضایی یک آدم معمولی بود و هیچ کسی فکرشم نمیکرد یک روز ایشون هم شهید بشوند ... )
این نگاه عوامانه ناشی از همین موضوع است که عموما اکثر دوستان ، همکاران و نزدیکان این شهید نتوانستند ابعاد زندگی این شهید رو متوجه بشوند.

امروز تلاش داریم مطالبی رو از این شهید بزرگوار به نقل از دوستان و همسر محترمشان خدمتتان عرض کنیم که مطالعه آن برای کسانی که اهل طی الطریق هستند بسیار راهگشاست ... !

شهید حسین یک شخصیت شجاع ، مؤمن ، متعهد ، متعصب ، متواضع ، صادق و کاری بود . همه دوستان شهید در یگان صابرین می گویند : ( ... ما هرکسی بهمون بگه انشاء الله شهید بشی سر به زیر میندازیم و به حالتی که انگار مقدرات عالم در دست ماست و ما یکی از اولیاء الله هستیم به آن طرف میگوییم ان شاء الله در حالی که اگر کسی به حسین رضایی می گفت ان شاء الله شهید بشی ، با هرچه دستش بود البته به شوخی ولی درظاهر جدی شیئی رو بسمت آن طرف پرت می نمود و یا حتی یک کیلومتر دنبال طرف میدوید لیکن بعد از مصاحبه با همسر شهید فهمیدیم حسین عاشق شهادت بود ولی سعی می کرد بروز ندهد و به زبان نیاورد و به قول خودش ریا نشود ... ! )
های که ما کجا هستیم و این شهید کجا بود !



یکی از عواملی که در سالهای اخیر موجب تغییر رفتارهای شهید رضایی شده بود ، شهادت شهیدان زلفی ، نوزاد و شفیع پور در کنار سرداران شوشتری و محمدزاده بود که باعث شد بعد از آن زمان روحیه شهادت طلبی و ایمان این شهید چند برابر بشود و این را میشد دقیقا از اخلاق و رفتار او احساس کرد.

شهید حسین رضایی همیشه خودش را جامانده از قافله شهدا می دانست و وقتی هم به مأموریت می رفت ؛ وقتی به او می گفتیم حسین مواظب خودت باش ! در جواب می گفت نترسید من اگر لیاقت شهادت رو داشتم تو سیستان شهید می شدم !

بس در طلبت کوشش بی فایده کردم **** چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

البته توی حادثه تروریستی پیشاور شهید رضایی هم که نزدیک به شهید شوشتری بودند یک ترکش کوچک سطحی به سرشان اصابت نموده بود .
در اون زمان یکی از همکاران شهید به او گفته بود که برو و پرونده جانبازی تشکیل بده ولی شهید رضایی از این قضیه خیلی ناراحت شد و می گفت من با چشمان خودم دیدم که سردار شوشتری و همرزمانم چگونه جلوی چشمم به شهادت رسیدند و خون پاکشان به زمین ریخت حالا من از روی آنها خجالت میکشم که اسم جانباز را به خودم لقب بزنم !

حسین رضایی به آقای شهید علی پرورش نیز ارادت عجیبی داشتند بطوریکه وقتی ایشان شهید شدند حسین بشدت شوکه شده بود !
دیگه انگار توی این دنیا نبود و همش سعی داشت از این دنیا خودشو بکنه.
بعد از آن تلاش کرد دوستان و خانواده خودش رو واسه یک روز سخت آماده کند ، بطوریکه همش می گفت اگه من شهید شدم مواظب بچه هام باشید و به همسرشون می گفتند : خوب اونا رو تربیت کن و از اونا سرباز برای امام زمان (عج)بساز ... !


شهید رضایی و فرزندشان محمد طاها

گفتگویی داشتیم با پسر عموی شهید و ایشون ماجرایی مطرح نمودند از عطر مزار شهید !
پسر عموی شهید فرمودند : من و برادران دیگرم ، پدر و مادرم و دیگر فامیلها ، حسین را بسیار دوست داشتیم و شهادت حسین همه ما را داغ دار کرد و نبود حسین ، ما را خیلی رنج میدهد.
شهادت حسین اثرات بسیار خوبی بر من گذاشت و لحظه ای نیست که حسین در فکرم نباشد و هر چه میگذرد بیشتر حسین را درک می کنم و می شناسم و هر روز برایش زیارت عاشورا می خوانم تا بلکه ما را هم در محضر مولایمان حسین ابن علی (ع) دعا و شفاعت کند.

مراسم سال تحویل سال 91 را هماهنگ کردیم با فامیل و خانواده حسین رفتیم سر مزار آن شهید بزرگ و عصر همان روز که خیلی دلم گرفته بود دوباره رفتم سر مزار حسین و زیارت عاشورا خواندم و بعد متوجه شدم که بوی خیلی خوب و خاصی به مشامم رسید و زدم زیر گریه و این بوی خوش برای چند لحظه بعد قطع شد . بعدها هم روز تولد حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) که با خانواده خودم رفته بودیم همان بوی خوش بهشتی را حس کردیم.
بعضی از اوقات که خیلی ناراحت میشوم حسین به خوابم می آید و آرام میگیرم. ان شاءالله بتوانیم پرچم حسین را زمین نگذاریم. به امید شهادت در راه اسلام و قرآن و دفاع از آرمانهای امام (ره).


در ادامه مصاحبه ای را نیز با همسر شهید رضایی صورت دادیم و ایشان مطالب جالبی رو در مورد شهدای صابرین مطرح نمودند که اینجا به برخی از آن ها اشاره می نمائیم :

خصلت شهید در حفظ اسرار نظامی :

همسر شهید رضایی می فرمایند : شهید اصلا مطلبی از اسرار نظامی رو پیش بنده مطرح نمی کردند ؛ اینکه کجا می روند ، برای چه مأموریتی و حتی تاریخ برگشت را هم دقیق نمی گفتند و اصلا به نحوی وانمود میکردند که من هیچ وقت نمی دانستم که ایشون این همه مأموریت خطرناک می روند . همیشه فکر میکردم که حسین یک پاسدار معمولی و پشت میزی هست حال آنکه او یکی از زبده ترین تکاوران نیروی مخصوص سپاه بودند.
ایشون عادت داشتند که هر وقت به منزل می آمدند به مطالعه کتاب های نظامی بپردازند و در خصوص جدیدترین تجهیزات نظامی اطلاعات کسب کنند و همیشه سعی داشتند بیشتر بداند البته عموما بنده از کارهای ایشان سر در نمی آوردم و زیاد هم حساس نمی شدم لیکن ایشون هم عادی برخورد میکردند ... !

ماجرای تلألو نور در قبور اموات ! :

همسر شهید می فرمایند : یک شب با حسین به روستایشان رفتیم ، پدر و یکی از برادرانش نیز همان جا زندگی می کنند . نزدیک روستا و منزل آقای رضایی مزار اهل قبور هست.
شهید حسین گفتند بیا بریم یک فاتحه ای بخونیم ؛ موقعی که نزدیک شدیم به آنجا ، از دور متوجه نور عجیبی در قسمتی از قبرستان شدیم .
بعد از قبرستان به منزل پدر شهید رفتیم و بعد از صرف شام ، حسین برای چند دقیقه ای از منزل بیرون رفت .
وقتی برگشت از ایشون پرسیدم کجا رفتی ؟ گفت : به کسی نگو ، رفتم تو قبرستان واسه اون نوری که دیدیم ولی هیچ خبری نبود...!

حسین که شهید شد عده ای از فامیل گفتند تو مزار شهدای قروه دفن بشه و عده ای هم گفتند ببریم روستا و تو زادگاه خودش دفن بشه و من با اینکه قضیه را اصلا یادم نبود گفتم ببریم روستا و توی زادگاه خودش دفن کنیم .
بعدأ به خاطرم آمد که شهید حسین رضایی رو دقیقا همان جایی به خاک سپردند که ما آن نور رو در همان مکان دیده بودیم.


شهید رضایی و دختر عزیزشان تارا

رویای صادقه تلخ و شیرین :

همسر شهید تعریف نمودند : یک شب توی خواب دیدم حسین خیلی آشفته و ناراحت به من زل زده . پرسیدم حسین جان چی شده ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟
گفت بزودی تو خونه ی بابات یه مشکلی پیش میاد ، من تو خواب ناراحت و پریشان شدم و گفتم حسین تو رو خدا بگو چی شده و حسین دید که من خیلی ناراحت شدم و داشتم گریه میکردم گفت نگران نباش چیزی نیست درست میشه و چند تا سوال دیگه ازش پرسیدم و صبح وقتی بیدار شدم خیلی تو فکر بودم.
بعد از یک هفته یکی از همکارهای برادرم تلفن زد و گفت که برادرم رو بردن بیمارستان!
وقتی به بیمارستان رسیدیم باخبر شدیم که پزشک ها تومور مغزی از نوع بدخیم و کشنده را در سر برادرم تشخیص دادند.
همه نگران بودند و من هم راهی جز توسل به امام زمان (عج) و مولای شهیدان امام حسین (ع) پیدا نکردم . بعد از اینکه ایشان را به تهران برای درمان و مراقبت های پزشکی بردیم گفتند که اگر عمل کنیم معلوم نیست چطور بشه.
دکتر به ما گفت دیگه آروم آروم مقدمات کفن و دفن رو فراهم کنید ...!
خیلی ناراحت بودیم.
من هر روز می رفتم سر قبر حسین و التماس می کردم که از خدا و امام حسین (ع) بخواه که برادرم رامین رو شفاعت کنه تا شفا پیدا کنه.
پزشک ها رامین را منتقل کردند و امیدی به زنده ماندن او نداشتند ولی بعد از مدتی که معاینات مجدد صورت گرفت ، گفتند که معجزه شده و هیچ اثری از بیماری و سرطان در مغز او وجود ندارد.

آنجا بود که قاطعانه به این موضوع ایمان آوردم که : اگر چه جسم شهدا در کنار ما نیست ولی آنها ما را می بینند و هوای ما را دارند...!
چشم دل باز کن که جان بینی ***** آنچه نادیدنیست ، آن بینی


همسر شهید در پایان فرمایشات خودشون فرمودند : آخرین پیامک حسین به من این بود :
سلام ای مادر فرزندانم ، ای شیرزن دلیر من ، آن که در قلبم جز تو و فرزندانم هیچ کس جایی ندارد . از اینکه سختی زندگی با من را تحمل میکنی ممنونم...!


این هم یک عکس سفارشی از تارا دختر شهید رضایی

در نهایت در سحرگاه 13 شهریور سال 90 گروه پیشتازی به فرماندهی سردار جعفرخانی به کوه جاسوسان حمله نمودند . بقدری این شهید نترس و دلیر بودند که تا بالای ارتفاع روی کانال نیروهای پژاک رفتند و بصورت ایستاده شروع به شلیک گلوله کردند و تعداد زیادی از نیروهای پژاک رو به رگبار بستند و این امر موجب غافل گیری اولیه نیروهای پژاک از این عمل شد تا اینکه از داخل غار یکی از نیروهای پژاک خارج شدند و از سمت راست به پهلوی شهید تیر اندازی نمودند و ایشان را به شهادت رساندند.

شهید حسین رضایی دارای روحیه علم آموختن و علم آموزی بودند. این روحیه باعث شده بود که در چندسال آخر عمرشان وقت و بی وقت همکارانشان را در ساعت های استراحت از خواب بیدار کنند و به آنها می گفتند : بچه ها تو رو خدا از خواب بیدار شید اگر من بمیرم تمام علمم هم با من زیر خاک میره و پشیمون میشید ...
همسر شهید هم فرموده بودند یکبار یکی از همکاران شهید رو بالای قبر شهید دیدند که بسیار ضجه زنان گریه میکرد ، همسر شهید پرسید چی شده ؟ ایشون گفت حسین مدام می گفت بگذارید بهتون یاد بدم ما هم دستش مینداختیم ، الان یک سلاح فوق مدرن آوردن و به کمک حسین خیلی خیلی نیاز داریم ولی او پیش ما نیست ...!

حرف و مطلب درمورد شهید رضایی زیاد و امکان نگارش آنها بسیار محدود است پس تا همین جا به این موضوع اکتفا می کنیم چون آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ...

انشاء الله موفق باشید

تهیه و تنظیم :
سرکار خانم خدامرادی (همسر شهید رضایی)
خادمة الشهدا (شهیده)
مدیر گروه کمال


نظرات مطلب
  1. دوست

    سلام حسین رضایی چگونه شهید شدند

    • سلام توی قسمت موضوعات اسم شهید حسین رضایی رو بزنید توی مطالبشون نوشته نحوه ی شهادتشون رو یاعلی

  2. احسان.ش

    مرگ بر کفار

    خدا لعنت کنه پژاک رو

    همه کفار رو

    لعنت بهتون.....

  3. سیدمحمود

    یادشهدای صابرین را باذكر صلوات گرامی میداریم

  4. محمد313

    ممنون اجرتون با ابا عبدالله التماس دعا

  5. مجذوب العباس

    با سلام
    کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟

    روحشان شادویادشان گرامی

    التماس دعا
    یا حق

  6. سلام
    دوستان امروز رفتم مراسم سالگرد شهید فدائی نژاد و امید پور جاتون خالی خوش گذشت
    براتون دعا کردم که انشاالله شهادت روزیتون بشه

  7. نادم

    سلام

    واقعا نمیتونم چیزی بگم
    وقتی این خاطرات شهدا رو میخونم یک حالتی پیش میاد که
    نمیدونم گریه کنم چیکار کنم....
    انشا الله بتونیم راه شهدا رو ادامه بدیم.
    از شما و خانواده محترم شهید رضایی تشکر میکنم
    که این خاطرات گهر بار رو برامون قرار میدید تا شمعی بشه
    برای هدایت
    در پناه حق موفق باشید.

  8. یازهرا-135

    آدم وقتی یکی یکی این خاطراتو مطالبو میخونه خیلی شرمنده میشه...
    نفس آدم خیلی سرکشه..خیلی دل و پشتکار میخواد در جهاد نفس پیروز بشیم،با هر اشاره امکان لغزش هست..ولی یاد شهدا میتونه پشتوانه خوب و محکمی واسه استوار بودن باشه...
    یادمون نره شهدا واسه چی پر کشیدن..
    من تازه دارم میفهمم..و روز به روز شرمنده تر..
    شهدا شرمنده ایم!
    آقا جان مارو ببخش..اللهم عجل لولیک الفرج
    یا زهرا(س)

  9. گفتن این حرف سادس شهدا شرمنده ایم دیدی شرمندگیشو چطور جبران کردن با اسید خالکوبیشو از بین برد اسیدی که خیلی هامون از دردش شنیدیم و دیدیم .... اسیدی که باعث شد دستش گوشت اضافه بیاره
    فقط اینو بدونیم،بدونید،و اینده بدونه که شهدا باعث شدن خیلی ها مسیر زندگیشون عوض بشه
    هی باز بگم ..............؟
    کلی حرف میشه زد در مورد این شهدا خیلی هر چی هم بخوایی ازشون بگی کم گفتی
    شهدا گردان صابرین دوستون دارم

  10. خوش به حالت کمیل رفتی پیشه خدا....داداش کیمل ازت میخوام که ما رو هم شفاعت کنی
    آرزو خیلی هاشون شهادت بود که به ارزوشون هم رسیدن
    خدا جون ما هم آرزومون شهادت ما رو هم به آرزومون برسون
    این شاید حرف خیلی از بچه های هم سنو سال خودم باشه چرا هم سنو سال اره از من کوچیک تر و بزرگتر هم شاید ارزوشون باشه
    ولی شهید شدن فقط به این نیست که از خدا بخواهیم و اونم بهمون بده نه باید مثه کمیل ها و یوسف ها باشیم
    باید مثه اون جونی باشیم که وقتی از گردان صابرین براش گفتن رفت خالکوبی دستش رو با اسید سوزوند وقتی ازش پرسیدن چرا با لیزر این کارو نکردی گفت نمیتونستم بمونم تا برم دکتر...دلیلش این بود که شرمنده بود از شهدا خجالت زده بود

  11. چرا اونا همه چی داشتن....ولی از همه چی گذشتن حتی از بچهاشون از بچه های که تازه گفتن بابا رو یاد گرفته بودن
    اره شهید محمد منتظر قائم از اون بچه بانمکش گذشت از اون بچه ای که الان داره غم بی پدری رو تحمل میکنه
    اره اون بچه هم دل داشت اون بچه هم دوس داشت مثه منو تو پدری بالای سرش باشه آره اون بچه الان دلش برای بازی با پدرش تنگ شده.....اون بچه مثه اون بچه ای میشه که وقتی تو مدرسه بهش میگن انشائی بنویسید در رابطه با پدر یا چه میدونم هر چیزی که اخرش ختم میشه به این که من پدر ندارم از چه بنویسم
    نه طاها جان تو پدری داری شجاع و نترس که برای حفظ جان و مال این ملت جنگید و شهید شد
    اون جونی که فقط 23 سال داشت آره کمیل رو میگم میدونی 23 سال ینی چی؟ یعنی تازه اول زندگی ینی موقع ای که میتونست از این دنیا لذت های رو ببره ولی رفت..، اون هم رفت، رفت تا پیشه بقیه شهدا تو اون دنیا لذت ببره اونم هم از همه چی خودش گذشت.....لبخند توی عکسش که تازه تکاور شده بود هیچ وقت از یادم نمیره
    اره اونی که روی ماسه نوشته بود ننه جون...تکاور شدم

  12. خیلی سالا پیش جنگ شد
    بعضی ها رفتن جنگیدن که از بین او بعضیا جانباز،شهید و....مفقود شدن
    که آخرشم ما پیروز شدیم
    و الان ما داریم زندیگی میکنیم آره اونا رفتند تا ما بمونیم ولی بارها از زبون همین ادمایی که الان دارن به راحتی زندگی میکننن شنیدم که اگه شهدای میدونستن جامعه ما به این وضع کشیده میشه نمیرفتن جبهه.
    ولی میخوام یه سوال از اون ادما بپرسم آیا بچه های گردان صابرین تو این زمان که شما دارید این حرفو میزنید زندگی نمیکردن؟
    آره اونا هم داشتن تو این زمان زندگی میکردن از شهادت بعضیهاشون خیلی نمیگذره
    شاید 2 سال...
    آره اونا تو این زمان زندگی میکردن که فساد جامعه رو گرفته ولی جالب اینجاس که اینا تو این زمان هم شهید شدن
    شمایی که ادعا میکردی اون شهدا اگه میدونستن وضع این جوری میشه نمیرفتن جبهه پس چرا اینا رفتن جنگیدنو شهید شدن ؟
    آره و باز هم اینا ها رفتند تا ما بمونیم .....به امید اون روزی که ما بریم تا آینده بمونه
    اصلا چرا اونا رفتند تا ما بمونیم مگه اونا دل نداشتن....مگه اونا خانواده نداشتن ؟

  13. شاید گمنام باشم

    با بسم رب الشهدا
    سلام من یه سری دل نوشته دارم که همشو یکجا نمیتونم اینجا بنویسم

  14. با بسم رب الشهدا
    سلام
    سلام به شهدای 8 سال دفاع مقدس
    سلام به شهدای گردان صابرین
    گردانی که وقتی اسمش میاد بغض گلومو میگیره
    گردانی که وقتی راوی از شجاعتشون برام میگه دیونه اون شجاعتو مرامشون میشم
    شجاعت یکیشون رو این جوری شنیدم
    راوی میگفت:وقتی اسمش رو میشنیدن از ترس خشکشون میزد پژاک رو میگم
    آره پژاکی که داره از اسرائیلو جاهای دیگه حمایت میشه از ترس خشکش میزد این جور شنیدم که خشابش تموم شده
    بود و شهید شد اون کسی نبود جز جعفر خان
    اره محمد جعفر خانی رو میگم

  15. شهید گمنام

    حاجی سلام خواستم ننظرم بدم اما آن کس است اهل بشارت که اشارت داند...

  16. گل نرگس

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد
    موفق و پایدار باشید
    و تشکر از تلاش تون
    التماس دعا

  17. با سلام
    زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست
    اگر با تبادل لینک موافقی به من اطلاع بده
    در پناه خدا

  18. تواب

    سلام

    خدا قوت خدا قوت خدا قوت

    ممنونم و متشکر از خانواده شهید رضایی و همسر مکرمه شون

    واقعا تا پایان نوشتار ضربات شوک آوری بیش از پیش بهم وارد شد ... نه اینکه با شهید آشنا نباشم ولی واقعا آشناتر شدم ...

    چشم ... ما هم به امر ایشون در باب فزونی علم ادامه میدیم ....
    انشالله ادامه دهنده راه این بزرگواران و علی الخصوص شهید عالم مون حسین رضایی باشیم

    یا حق

فرم ارسال نظر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

شهادت هنر مردان خداست.

درباره سایت
آخرین عناوین
امکانات سایت